آرزوهایت را با تلاش به حقیقت تبدیل کن…

آیا در زندگی کارهایی کردید که از انجام آن پشیمان هستید؟
آیا در زندگی کارهایی نکردید از این بابت پشیمان هستید؟
آیا فکر میکنید میتوانستید زندگی بهتری داشته باشید؟

دو برادر بودند که در زیر یک درخت قدیمی بدنیا آمده و بزرگ شده بودند، آنها همیشه باهم بازی میکردند. هر دو عاشق و آزاد بودند. آنها با همدیگر سفرهای دور و درازی میرفتند، تپه ها را فتح میکردند و از رودخانه های پرخروش عبور میکردند و ماجراجویی شان باهمدیگر بود.

آنها در عالم کودکانه با هیولاها و اژدهای خبیث مبارزه میکردند و بر آنها پیروز میشدند و شب ها پدر پیرشان آنها را در تخت خواب با گفتن داستان های نسل های گذشته می خواباند.

پدر این دو برادر سال ها بعد میمیرد و این دو برادر ناگهان تنها میشوند. در مراسم خاکسپاری پدر، پسر بزرگ درحالی که به زور بغض اش را نگه داشته بود برادر کوچکتر غرق در اشک شده بود.

یک سال بعد، برادر کوچکتر  تصمیم میگیرد به سفر برود.
برادر بزرگ تر با او نمی رود. او میماند تا از مزارع و زمین زراعت پدرشان مراقبت کند.

images

این دو برادر زیر سایه همان درخت همیشگی، با همدیگر خداحافظی میکنند و برادر کوچکتر میرود تا خودش را پیدا کند و دنیا را کشف کند. آنها خداحافظی میکنند و این اخرین بار بود که دو برادر با همدیگر زیر سایه آن درخت بزرگ قدیمی ایستاده بودند.

سال ها میگذرد و برادر بزرگ تر کشت و برداشت هرساله را انجام میدهد. ازدواج میکند و در خانه امن شان زندگی بی دردسری را میگذراند. خانه ای که یک روز پدر و برادرش هم آنجا بودند.

هر روز بعد از ظهر، با غروب خورشید، برادری که بر زمین زراعتی کار میکرد، رو به کوه های دور دست می ایستد و افسوس میخورد که چرا با برادرش به سفر و ماجراجویی نرفت. برادرش اکنون آزاد است هرکاری بخواهد انجام دهد، هرکجا که میخواهد برود، اما او باید هر روز کار کند.

سال ها میگذرد تا اینکه برادر جوان تر که اکنون سن و سالی ازش گذشته به خانه برمیگردد و  برادرش را زیر همان درخت قدیمی ملاقات میکند.

حالا زیر این درخت، دو پیرمرد خردمند ایستاده اند.

برادر بزرگتر از زندگی روستایی اش میگوید؛ بدون هیچ هیجان و ماجراجویی. او فقط کار میکرده و زندگی اش را ادامه میداده و به برادر جوان تر از حسرتی میگوید که سال ها در دل اش نگه داشته بود… او آرزو میکرد برگردد به چند دهه قبل و با برادر جوان تر دنیا را کشف میکرد.

اما برادر جوان تر ساکت نمی ماند و از چشم انداز ها و ماجراجویی هایی که داشت، سختی هایی که در این سالها کشیده بود میگوید. برادر جوان تر از روزهایی میگوید که در تنهایی باید زیر سیل باران بدون هیچ سرپناهی میخوابید و همیشه به فکر این بود که "برادرم در آسایش و آرامش زیر سقف خانه میخوابد، و من الان زیر سیل باران، در هوای سرد بدون هیچ دوست و آشنایی در تنهایی میخوابم".

برادر جوان تر اعتراف میکند سختی های زیادی کشیده و گفت "باور کن برادر، تنهایی از هر دردی بدتر است."

برادر بزرگتر آهی میکشد و میگوید "برادر چه زندگی مصیبت باری داشتیم… تو جای من نبودی و من جای تو نبودم".

تقریبا همه ما در زندگی روزهایی خواهیم داشت و یا تا کنون تجربه کرده ایم که از آنچه انجام داده ایم پشیمانیم و یا از اینکه وقتمان را صرف کاری که دوست داشتیم، نکردیم، خودمان را محکوم می کنیم. این یکی از قوانین زندگی انسانی است. دوست خوبم، من و توانسانیم اما آنچه خدای متعال جدای از جسم زمینی مان، همچون موهبتی بزرگ، به ما ارزانی داشته، روح و عقلی است که هیچ محدودیتی را نمی پذیرد. بارها و بارها، احساس هایی را تجربه می کنیم که حتی قادر به بر زبان آوردنشان نیستیم ویا در ذهنمان چیزهایی را تصور می کنیم که شاید هرگز اتفاق نیافتند اما همه و همه ریشه در کمال طلبی انسان است.

اما همین کمال طلبی گاه با احساسی بنام ندامت یا پشیمانی همراه می شود. اما فراموش نکنیم در آخر، از کارهایی که می خواستیم انجام دهیم و انجامش نداده ایم پشیمان تریم. آرزوهایت را بساز و برای برآورده شدنشان، تمام تلاشت را بکن. از شکست خوردن نترس و جهانت را آنگونه بساز که می خواهی… خدا از روحش خودش در روح تو دمیده… خودت را دست کم نگیر و از احساس شکست و یا پشیمانی بعد از آن نترس.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.