او خواهد آمد…

عهدی که هست همیشگی است، تا ابد و بی تردید. از ازل آمده این عهد و به جاودانگی می پیوندد. تو از ازل در ما بوده ای، در دل های بی قرار عشق. در چشم های لاجرمِ اشک و اشتیاق. بوده ای بی آن که به چشم آمده باشی و هویدا شده باشی. همین که دل تنگ توایم؛ یعنی که حقیقتی تو؛ یعنی بودنِ محضی. همین که جایت همه جا خالی است؛ یعنی در تمام دل ها جایی برای توست. برای تو و حضور بی دریغ و بایسته ات.

ای کاش نام ملایم تو را به زبان که می آوریم، همان لحظه باران در دست هایمان جا بگیرد. ای کاش به محض دوست داشتن تو تمام عالم را عطر گل سرخ فتح کند. ای کاش القاب بزرگوار تو را زیر آسمان بر لب آوریم و به مرادِ صلح و نجات دست یابیم. ای کاش از دروغ و درد و ستم، تهی، از رنج و فریب، رها و پر از دیدار فاتحانه تو شویم. قلب به ستوه آمده است، از این همه تپیدن به اضطراب تو. لبخند هیچ دوامی ندارد. استعاره ظهور تو را می خواهند، تمام غزل ها، وگرنه قافیه در آستانه مرگ بی سرانجام است. «قافیه در باد گم می شود» و آهنگ های ایمان و هم بستگی در گور خواهند خفت.

woyj_%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87%d9%85_%d8%b9%d8%ac%d9%84_%d9%84%d9%88%d9%84%db%8c%da%a9_%d8%a7%d9%84%d9%81%d8%b1%d8%ac

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.