حسرتها و فرصتها…

دوست خوبم سلام،

امروز، این ساعت و این لحظه ای که مشغول مطالعه این چند خط کوتاه هستی، دیگر هیچ وقت نه برای تو، نه برای من و نه حتی برای پولدارترین ها و با نفوذترین انسانهای روی زمین، تکرار نخواهد شد. بدون شک همه ما، گاهی احساسی تلخ و گزنده را تجربه کرده ایم که حسرت، می گویند و جالب است در هر سن و شرایطی که باشیم، و بخصوص با توجه به روحیاتی که داریم، حسرت چیزهایی را می خوریم که یا زا دست داده ایم، یا بزور از ما دریغ شد و یا حتی در حسرت آرزویی می مانیم که به آن نرسیدیم و برای همیشه در ذهنمان تبدیل می شود به مدینه فاضله ای که به آن نرسیدیم…

من هم حسرتهای زیادی داشتم و مطمئنم در آینده نیز خواهم داشت و شک ندارم، تو دوست خوبم هم چنین احساسی را تجربه کرده ای… حالا کمی از حسهای عرفانی و طلب نامطلوب و طی طریق عاشق برای رسیدن به کمال مطلق که بگذریم، می رسیم به شما دوستان خوبم که قرار است امسال در میان صدها نفر داوطلب کنکور باشید. می خواهم کمی حسرتهایی را بیان کنم که شاید خود من آنها را با تمام وجود حس کردم و برخی از آنها، با تلاش من تبدیل به فرصت شد و برخی دیگر هم چنان حسرت ماند و البته حالا که کمی بزرگتر شدم، می بینم نام آن حس، حسرت نبود اما من آن روزها حسرت می خوردم…

images

جایی برای تکرار اشتباههای گذشته نداشتم. سال آخر بود و می بایست برای کنکور تمام تلاشم را می کردم تا در رشته مورد علاقه خودم و مورد تایید خانواده ام و در تهران، پذیرفته می شدم. آن روزها بازار کتابهای تست و برخی از کلاسها کنکور بشدت داغ بود و من هم در کلاس و پیش دوستانم، آنقدر اسم اساتید برتر زیست و شیمی و ریاضی را شنیده بودم که فکر می کردم حتما این اساتید سوالهای کنکور را طراحی می کنند و خوش بحال نسترن و الهام و شیما و پرند، که کلاس خصوصی با این اساتید دارند و در تمام امتحانهای مدرسه نمره کامل را می گیرند و جمله معروفشان بعد از امتحان این بود که: ما از این سختترهاش جواب دادیم، اینا که دیگه بچه بازی بود!!! شرایط زمانی بدتر می شد که همان سوالهایی که برای آنها بچه بازی بود، برای من معادل یک ربع وقت گذاشتن و در آخر جواب نصفه و نیمه دادن بود. معضل بعدی وقتی خودش را نشان داد که متوجه شدم تقریبا تمام بچه ها کلاس، زبان انگلیسی را در حد تاقل بلدند و مثل زبان مادری کلمات انگلیسی را کنار هم قرار می دهند و حتی در جواب معلم، به ذخایر لایزال ذهنشان رجوع می کردند و چند ضرب المثل ناب، بیان می کردند… هیچ وقت حال و روز آن ساعت کلاس را فراموش نمیکنم که خانم حاجی زاده، معلم زبانمان، بعد از دیدن سطح کلاس، شروع به صحبت به زبان انگلیسی کرد و تا آخرین جلسه هم این روند را کنار نگذاشت… من که بشدت روی نمره زبان و درصد بالا در کنکور امید داشتم، احساس کردم من بدون رفتن به کلاس زبان خارج از مدرسه محال است حتی ۵۰ درصد بزنم و این شروع دردی بود که درمانش دست خودم بود و نمی دانستم…

یک هفته با خودم کلنجار رفتم تا به پدرم بگویم آنقدر که نمره هایم نشان می دهند درسم خوب نیست و نسبت به دانش آموزان دیگر کلاس، خیلی چیزها را نمی دانم چرا که آنها فلان کلاس عربی و انگلیسی را می روند و یا درسهای زیست و فیزیک و شیمی را زیر نظر فلان استاد می خوانند. آن روزها عجیب حسرت می خوردم… حسرت روزهایی که می توانستم بهتر باشم و نشدم، حسرت تابستانی که پای رمانها و سریالهای شبانه شبکه سه مثل خط قرمز، گذراندم و فکر می کردم چون سال سوم دبیرستان را با معدل بالای ۱۹.۵۰ تمام کرده بودم، پس برای کنکور، از همان مهر ماه که بخوانم کافی است. اما آن روزها احساس می کردم یا من از کره دیگری به زمین آمده ام، یا هم کلاسی هایم…تصمیم گرفتم بدون درنظر گرفتن غرورم،‌حقیقت را به پدر و مادرم بگویم و از آنها بخواهم کمکم کنند که هفته بعد سر کلاس خانم صادقی، سوال ژنتیک را من جواب بدهم نه نسترن.

با شناختی که از پدرم داشتم مطمئن بودم که می پذیرند و مثل همیشه همراهیم می کنند، اما نتیجه کاملا خلاف انتظار من بود. پدرم با همان سیاست ذاتی شان، به من گفتند که اگر توانستی با کمک کتابهای تست و مدرسه ات، به نتیجه برسی، هنر کردی، وگرنه حتی اگر پزشکی شهید بهشتی هم قبول شوی برای من چندان شیرین نخواهد بود. من به تو و استعدادت ایمان دارم و شک ندارم که با همین استعداد و پشتکار می توانی به همه چیز برسی… اصلا فکر کن در یک روستای دور افتاده ای و تنها دست آویز تو برای قبول شدن، همین کتابهاست و حتی کتاب تست هم نداری…

نمی توانی تصور کنی چقدر احساس بدی پیدا کردم. انگار از پرتگاه افتاده بودم و همان طنابی هم که امید داشتم مرا بالا بکشد، پاره شده. چند روز با خودم و حرفهای پدرم درگیر بودم و بدون تعارف از او دلگیر شدم. اما هفته بعد سر کلاس زبان همه چیز عوض شد. من که تا آن روز هر چه از زبان بلد بودم فقط در حد مدرسه بود و هیچ کلاسی نرفته بودم، زمانی که استاد موضوعی را روی تخته نوشت تا درموردش بحث کنیم، به خودم گفتم بگذار یکبار هم که شده حسرت نرفتن به کلاس خارج از مدرسه را از ذهنم بیرون کنم وببینم چه در چنته دارم… نمی دانم چه قدرتی یا چه حسی وادارم کرد که به عنوان داوطلب، دستم را بالا ببرم. استاد که دیده بود شاگرد ساکت کلاس، دست بالا برده با ذوق گفت: چه عجب! نوری تو بگو…

شاید اگر آن لحظه رییس جمهور بودم و قرار بود در برابر میلیونها نفر صحبت کنم، آنقدر دست و پایم را گم نمی کردم که آن روز… دیگر آبی بود که از سرم گذشته بود. در دلم به خودم بد و بیراه می گفتم و دستم را مواخذه می کردم که چرا وقتی نمی توانی، بالا می روی. چند لحظه ای کلاس سکوت مطلق بود. از بچه ها هم حرصم گرفت. انگار یک دفعه به دهن همه بچه ها چسب زده بودند و صدا از هیچ احد و ناسی در نمی آمد. با سختی از جایم بلند شدم و بجای فکر کردن به موضوع فقط به این فکر می کردم چند کلمه زشت به انگلیسی بلدم که نثار خودم کنم که متوجه شدم، هیچ حرف زشتی بلد نیستم و بیشتر از خودم حرصم گرفت. این چند لحظه که برای من قدر یک عمر گذشت، با ok, tell us what do you think about that… خانم معلم، تمام شد. باید به حرف می آمدم و بقول پدر، هر چه در چنته دارم رو کنم. نفس عمیقی کشیدم و با کلمات ساده ای که فکر می کردم باعث خنده دوستانم می شود، شروع به صحبت کردم. در ابتدا کمی اشتباه داشتم که خانم معلم، اصلاح می کرد و تشویقم می کرد ادامه دهم. فکر کنم ده دقیقه پشت سر هم حرف می زدم و دیگر کسی نمی توانست جلو صحبت کردنم را بگیرد. کلمات، مثل تیرهایی که از کمان خارج می شوند، از ذهنم بیرون می رفتند و بر زبانم می آمدند. حتی کلماتی که گاهی پدرم در صحبتهایشان استفاده می کردند، بیادم می آمد و این شد که وقتی نشستم، تمام کلاس یکپارچه دست و سوت بود و من در عالم هپروت…

از آن روز دیگر حسرت هیچ کلاسی را نخوردم و با تمام وجود سعی کردم برای خودم درس بخوانم و موفقیتم را خودم رقم بزنم. هر چند چند جسله کوتاه از اساتیدی که به مدرسه می آمدند استفاده کردم، اما دیگر به فکر رفتن پیش فلان استاد برتر یا فلان کلاس نیافتادم. هر چند که بعد از دادن کنکور، با توجه به علاقه شدیدی که نسبت به زبان پیدا کرده بودم، به کلاسهای زبان رفتم، اما از آن تجربه یاد گرفتم که اگر تنها می نشستم و حسرت این را می خوردم که چرا پدرم پول کلاس را ندادند یا آن روز هم مثل همه روزهای دیگر، منتظر می نشستم ببینم کدام یکی از دوستانم داوطلب می شود، من هم هرگز به این باور نمی رسید که شاید چیزی که برایش حسرت می خورم، اشتباه است و حسرت حقیقی را وقتی باید بخوری که توان انجام هیچ کاری را نداشته باشی… از حسرتهایتان پلهایی برای فرصتهای جدید بسازید و هرگز خود را کمتر از دیگران نبینید و با مقایسه غلط، روزهایی که می توانند شیرین سپری شوند را تلخ نکنید…

موفق و سربلند باشید!

ف.ن. دانشجوی دکترا دانشگاه اوتونومای مادرید، اسپانیا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.