درد دلهای مترجمی که می خواست پزشک اطفال شود!(قسمت اول)

دوست خوبم سلام

در زبان اسپانیایی ضرب المثلی هست که می گوید: "زندگی راهی از گلهای رز نیست". گاهی فهمیدن برخی از اصطلاحات و یا ضرب المثل های قدیمی سخت هست ولی وقتی در موقعیت خاصش قرار می گیریم به خوبی درک می کنیم و حتی فراتر، ممکن به خوبی حسش کنیم. دقیقا اتفاقی که برای بسیاری از ما می افتد.

خوب، کمتر از سه ماه به فصل برداشت کاشته های علمی شما عزیزان باقی مانده و در این مدت زمان نه چندان طولانی، شاید برای هر کدام از شما تقدیری متفاوت رقم بخورد.  بدون شک، دستیابی به آنچه مورد نظرتان هست، آنقدر اهمیت داشته که حداقل یکسال از بهترین لحظات عمر خودتان را صرف بهتر شدنتان در مباحث مختلف درسی کرده اید.

اما مطمئنا آنچه از حالا به بعد بیشتر ذهنتان را به خود درگیر می کند این است که نتیجه این مدت تلاش بی وفقه خودتان و در کنار شما، خانواده چه خواهد شد. عزیزدل، گذشته از هر آنچه ممکن است برای شما اتفاق بیافتد، می خواستم شما را شریک روزهایی کنم که من هم جوان هجده ساله ای بودم مثل تو و سودای قبولی در رشته پزشکی در سرم بیداد می کرد.

index

به خوبی بیاد دارم روزهایی که تمام میز درسیم پر بود از کتابهای تست و خلاصه نویسی ها و برگه های رنگی کوچک که در آ زمان تمام معلومات علمی من را در خود جای داده بودند و بجای تابلو، تمام دیوارهای اتاقم را پوشش داده بودند تا حدی که کم کم دیوار کم آورده بودم! اما نتیجه هرگز چیزی نبود که فکر می کردم و به دنبالش بودم.

یک ترم خواندن ناموفق رشته فیزیولوژی گیاهی هم نتوانسته بود روح تشنه من را سیراب کند. پس شروعی دوباره برای دستیابی به هدفی بزرگتر آغاز شد. اما… حقیقتا زندگی راهی مملو از گلهای رز نیست که همواره از بوی خوشش سرمست شویم. من هم در این راه دستهایم بارها در خارها رفت و زخم شد.

اما مهمترین چیز برایم آن بود که بتوانم لباس سفید پزشکی به تن کنم و به نوعی به هموطنانم خدمت کنم. ولی تجربه سال گذشته باعث شد بجز پزشکی به رشته دیگری که چندان با آن مرتبط نبود هم فکر کنم و آن زبان بود!!! آن روزها فکرم این بود که شاید اگر نتوانم پزشک حاذقی شوم بتوانم از طریق ترجمه کتابهای پزشکی به کشورم خدمت کنم!

دوست عزیزم اینکه کمی به حالت طنز بیان شد تنها برای این بود که حتی اگر شده برای چند ثانیه لبخندی بر روی لبانت بکارد. اما اصل مطلب این بود که گاهی ناچار می شویم آنچه برایمان رویایی شیرین و کمی دور است را فراموش کنیم و آرزوهایمان را به تعداد مدادرنگی های زندگیمان بالا و پایین ببریم. حالا که به روز کنکور نزدیک تر می شویم می دانم که استرس و نگرانی که قرار است چه اتفاقی بیافتد بی شک یکی از دغدغه های بزرگ شما شده است.

اما فراموش نکنید حتی اگر مثل من نتوانستید پزشکی حاذق شوید می توانید استعدادهای خود را در جایی دیگر و رشته ای دیگر هم بیابید. شاید روزی مثل من، شما هم خاطرات این روزهایتان را برای کسانی بنویسید که هنوز در ابتدای راهند ولی باید بدانند که گل و خار گاهی با هم وارد زندگیتان می شوند. مهم این است که به چه شکلی از بوی گل سرمست شوید و زخم خار دلزده تان نکند…

تا داستانی دیگر از روزهای پر شور مترجمی که می خواست پزشک شود شما را به خدایی می سپارم که در تک تک لحظه ها و ثانیه های زندگیتان حاضر و ناظر است…

ف.ن. دانشجوی دکترای زبان اسپانیایی، دانشگاه اوتونوما مادرید و استاد دانشگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.