درد دلهای مترجمی که می خواست پزشک اطفال شود!(قسمت دوم)

دوست خوبم سلام

پدربزرگی داشتم که همیشه از شیرینی کلام و فصاحت سخنانشان، تمام کسانی که او را می شناختند، لقب احمد آقای شیرین سخن را به او داده بودند. شاید یکی از دلایلی که مشتاقانه و با اراده قوی دنبال بدست آوردن لقب خانم دکتر بودم، همین سخنان شیوا و دلنشنین پدربزرگی بود که در ذهن خودشان من را نوه دکتری می دیدند که قرار است درمان آرتروز پا و دست ایشان را پیدا کنم و چقدر که آن روزها، با در خواستهایشان از من که خانم دکتر بابا، این پماد… برایم بیاور، من را غرق در دنیای شیرین رویاهای دست یافته می کردند.

از همان سال اول که بجای پزشکی شهید بهشتی، فیزیولوژی گیاهی دانشگاه دیگری قبول شدم، بخوبی بیاد می آورم که بازهم پدربزرگ مهربان من برای دلداری می گفتند: چندان هم فرقی ندارد بابا جان، بهرحال تو بهترین پزشک منی! و من چقدر شادی های آن روز از شنیدن این جملات را همیشگی و جاودان می دیدم! در کنار این مرد سالخورده مهربان دوران کودکی و نوجوانی و ابتدای جوانیم، دختر عمویی داشتم که در همان سال اول که عملا من نتیجه ای نگرفته بودم در رشته معماری یکی از بهترین دانشگاهها پذیرفته شد و پیش از اینکه حداقل ۷۰ واحد درسی دانشگاهش را پاس کند، خیلی زود بین همه افراد فامیل لقب "خانم مهندس" را گرفت.

index

انگار که همین دیروز باشد نه ۱۲ سال پیش، بخوبی بیاد دارم که چه جنگ نرمی میان خانم مهندس قبول شده و خانم دکتر در راه دکتر شدن، پیش آمد! عجیب ذهن من بود که دائم به دنبال تحلیل چراهای باخت خودم در این میدان نابرابر و پیروزی رقیب کودکیم بود و در آخر به این می رسیدم که خوب او رشته ریاضی بود و من تجربی و صد البته که تجربی سختتر از ریاضی است!!! شاید آن روزها بیش از دلداری اطرافیان و این که اتفاقی نیافتاده و می توانی دوباره کنکور بدهی و یا اصلا همین رشته ای که پذیرفته شده ای را ادامه بده، من دنبال چیز دیگری بودم.

باور اینکه نتیجه یکسال زحمت کشیدن و شرکت در کلاسهای پیش دانشگاهی و آزمونهای دو هفته یکبار و ترازها و رتبه های گاهی ناامید کننده و گاهی خوشحال کننده، آن چیزی نبود که دنبالش بودم فقط به یک دلیل و آن اینکه من از کودکی، همیشه در امتحان، حتی کوچکترین و بی اهمیت ترینشان، نمی توانستم استرس و نگرانیم را کنترل کنم و همین عدم اعتماد به نفس، (و البته در پرانتز بگویم سر جلسه حال کسی که صندلی کناریم را اشغال کرده بود بد شد و از جلسه بیرون بردنش و این موضوع حال خراب من را خرابتر کرد) باعث شد توانایی فکر کردنم به نصف کاهش پیدا کند و نتیجه مستقیم آن را در رتبه کشوری و استانی دیدم. در حالی که دختر عموی من که حالا خانم مهندس بود و بسیار راضی از لقب جدیدش، بسیار آرام و با طمانینه (البته بنا بر گفته خودش در آن روزهای اوج شکوفایی استعدادهای بی بدیلش!) به سوالات جواب داده بود و نتیجه دلخواهش را هم گرفته بود. 

دوستان خوبم، می دانم که هفته های آخر هفته های پر استرس و در عین حال هیجان انگیز است. پیش از هرچیز به این فکر کنید که نتیجه هر چه باشد، خوب یا بد، ما انسان خلق شده ایم و یکی از خصوصیات انسان ها، داشتن انگیزه است و تلاش برای رسیدن به هدفی والا. بهتر است بجای اینکه مثل من به این فکر کنید که اگر قبول نشوم چه می شود به این فکر کنید  که حتی اگر به آنچه دنبالش هستید هم نرسید حتما خدای مهربانمان خیری بزرگتر و دلیلی محکمتر در آن بظاهر نرسیدن به هدف قرار داده است. پس پیش از هر چیز و بدون فکر کردن به خانم مهندس ها و یا آقای دکترهای اطرافتان، به آرامش خودتان فکر کنید و اینکه نتیجه هر چه باشد چیزی از خوبی ها و خصوصیات خاص شما کم نخواهد کرد. پیش از هر چیز به خدا توکل کنید و شک نداشته باشید که آنچه خدا برایتان رقم زده اتفاق خواهد افتاد و همان برای شما بهترین است.

با آرزوی موفقیت برای تک تک شما مهندسین و پزشکها و مترجمین آینده…   

ف.ن. دانشجوی دکترای زبان اسپانیایی، دانشگاه اوتونوما مادرید و استاد دانشگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.