درد دلهای مترجمی که می خواست پزشک اطفال شود!(قسمت سوم)

دوست خوبم سلام.

بعضی روزها در زندگی هست که فکر می کنی عالم و آدم جمع شدند که فقط اخمی میان ابروهایت بیاندازند و تو با ناباوری سعی در نگه داشتن خط لبخندت داشته باشی و گاهی چقدر سخت می شود اینکار را انجام داد! انگار برای راحت خندیدن نیاز به معجزه یا دارویی شفا بخش داری که حداقل برای چند ساعتی از فکر چه کنم هایت بیرون بیایی و اجازه دهی کودک دورنت، راهی به بیرون پیدا کند، جست و خیز بزند و قاه قاه به دنیای بزرگترها بخندد. حال آن روزهای من هم همین بود.

روزهایی که خانم مهندس جوان خانه پدربزرگ، با آن عینک طبی قاب مشکی، باعث شده بود حس کنم سخت ترین کار دنیا این است که بخندم و بگویم من هم رشته ای که قبول شدم را دوست دارم!

index

اما، واقعا مهندس شدن به چهره اش می آمد و باعث شده بود به شدت به این فکر بیافتم که شاید اگر من هم عینکی طبی با قاب مشکی داشتم، حتما می توانستم پزشکی قبول شوم و همه می گفتند: چقدر خانم دکتر شدن به تو می آید! هفته اول بعد از اعلام نتایج در این مقایسه های کوچک و بزرگ می گذشت و گاهی از اینکه دوست دوران کودکی و رقیب امروزم، تبدیل به خانم مهندس شده و من هنوز اندر خم یک کوچه ام، غمی بزرگ در دلم حس می کردم و با خود می گفتم که از این بدتر نمی شود!

بعد از یک هفته کابوس دیدن های ریز و درشت که در یکی از آنها من پزشک شده بودم و دختر عموی مهندسم مریض بود، اما من بخاطر ناراحتی، درمانش نکردم، به این نتیجه رسیدم که گاهی باید با سرنوشت همراه شد و خیلی به دنبال پاسخ سوالهای هزار گزینه ای امتحان بزرگی مثل زندگی نبود. با اینکه هیچ وقت از فلسفه سر در نمی آوردم، ولی آن روزها عجیب به علم فلسفه و اشراق و تدبر و تامل های عارفانه مشتاق شده بودم. تا حدی که حتی به این فکر کردم که بهتر است از خیر خانم دکتر شدن بگذرم و در رشته باب طبع تری مثل انسانی و فلسفه غرب و شرق ادامه راه پر پیچ و خم کنکور را بدهم.

بخوبی بیاد دارم که آن روزها از هر دورازده نفر تنها یک نفر شانس نشستن بر روی صندلی های دانشگاه به عنوان دانشجو را داشت و من به هر قیمتی، حتی گذشتن از آروزهای کودکی، تنها می خواستم به دختر عموی مهندسم بفهمانم من هم می توانم در دانشگاهی دولتی و رشته ای خوب، حتی مثلا حقوق!!! پذیرفته شوم! در آیینه که بخودم نگاه می کردم می دیدم جز خانم دکتر شدن، اگر خانم وکیل هم بشوم باز به چهره ام می آید و تازه شاید از خانم مهندس شدن هم بهتر باشد! پس طی یک عملیات بشدت انتحاری، تصمیم گرفتم بار دیگر شانس خودم را در رشته ای غیر از فیزیولوژی گیاهی و یا میکروبیولوژی ادامه بدهم و فکر وکیل شدن، به شکل عجیبی تمام معادلات ذهنی ای که تا آن روز داشتم را بهم زد!

گاهی تنها با فکر به اینکه می خواهیم به هر قیمتی از دیگری بالاتر باشیم، دست به انتخابهایی می زنیم که شاید به نظرمان در آن لحظه بهترین باشد ولی با گذر زمان و سرد شدن تب داغ احساسمان تازه می فهمیم، هنوز اول راهیم. درست مثل اتفاقی که برای من افتاد که ظرف مدت حدود ده روز خواستم مسیر زندگی و حتی رویاهایم را عوض کنم… در نوشته بعد نتیجه این تصمیم ناگهانی و غیر مترقبه برای همه و حتی خودم را برایتان می گویم.

پس تا ادامه خاطراتم، فقط یک چیز می گویم: دوست خوبم، آنچه هستی و آنچه از ابتدا آرزوی شدنش را داشتی همان برای تو بهترین هست. حتی اگر در امتحانی مثل کنکور، نتوانستی به آنچه می خواستی برسی، رویاهایت را با شکستهایت تطبیق نده، بلکه از دست نیافتنی هایت پلی بساز که دو کوه امروز و فردایت را بخوبی به هم وصل کند.

تا دل نوشته ای دیگر، خدای مهربانم همراهتان!

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.