درد دلهای مترجمی که می خواست پزشک اطفال شود!(قسمت پنجم)

دوست خوبم سلام!

خوب، بالاخره بعد از چند ساعت در عالم خیال و رویا سر کردن، با لیوان آبی که برادر وکیل عزیزم بر روی صورتم پاشید، از خواب و خیال ناز وکیل شدن، بیرون آمدم و نا جوانمردانه با این واقعیت روبرو شدم که همچنان اندر خم یک کوچه ام و تا تحقق رویای شیرین تماس از سازمان سنجش و معرفی کردنم به عنوان نفر اول، نهایتا دوم و سوم گروه انسانی هنوز حدود یک سال فاصله دارم. با گیجی برادرم را نگاه می کردم و به این فکر می کردم که چقدر خوب می شد که او گوی سبقت را از من نمی ربود یا مثلا بجای آنکه همیشه شاگرد اول باشد و علاوه بر شاعر جوان کشور شدن، جز رتبه های برتر کنکور سال هشتاد و یک نمی شد، چقدر بیشتر مایه مباهات و افتخار خانوده ام می شدم. چون در آن صورت شیرینی تمام این اولین ها را من به خانواده ام می چشاندم و بی شک بیشتر در دلشان جا می گرفتم.

اما بهر حال، بخشی از این جریان هم به این خاطر بود که من چهار سال دیر به دنیا آمده بودم. آن لحظه به این فکر می کردم که چه میشد اگر چهار سال زودتر بدنیا می آمدم یا اصلا جای من و برادر وکیل و شاعرم عوض می شد و آن وقت چقدر دغدغه هایم کمتر بود! تصورش هم شیرین بود که جای ما دو با هم عوض می شد… دیگر حرص قبول شدن خانم مهندسمان را نمی خوردم وخیلی شیک و خانمانه قبولیش را در رشته مرد علاقه اش و دانشگاهی خوب، تبریک می گفتم و خودم را برای آزمون کانون وکلا آماده می کردم و مطمئنا زمانی هم که غزلی می سراییدم و برای مادرم می خواندم، مادرم پیشانیم را می بوسیدند و قربان صدقه ام می رفتند.

index

با داد آقای وکیل موفقمان، باز به حالت اول برگشتم و واقعیت بر سرم آوار شد و نتیجه این آوار شدن ناگهانی و دوباره ی واقعیت این بود که بدون آنکه برادرم انتظار داشته باشد فاصله ام را با او به هیچ رساندم و در آغوش برادرانه اش فرو رفتم. برادر نازنین من، که بخاطر شاعر بودنش طبع لطیفی هم داشت، ابتدا شوکه شد ولی کمی بعد دستهای مهربانش را روی سرم کشید و من آن لحظه بیاد آوردم چقدر خوب که برادرم چهار سال بزرگتر است، چراکه همین چند لحظه پیش آرزوی دیگری داشتم! خلاصه، بعد از زمان بسیار طولانی برای من، حدود پنجاه ثانیه، شوک دیگری به شاعر جوانمان وارد کردم؛

وقتی دلیل منتظر بودنم را پرسید و من هم با کمال اعتماد به نفس در چشمهایش خیره شدم و گفتم: من تصمیمم را گرفته ام، می خواهم مثل تو، وکیل شوم ولی فقط از حق خانمها دفاع کنم و حال شما آقایان را بگیرم و اصلا می خواهم قانون اساسی را تغییر دهم و ارث خانمها و آقایان را برابر کنم. تصویر چشمهای از حدقه در آمده برادرم مضحکترین واقعیتی بود که از صبح آن روز دیده بودم!

برادر عزیزم که فکر می کردم احتملا از شوک نتیجه آزمون سراسری و باخت در نبردی ناجوانمردانه با دختر عموی مهندسم به تنگ آمده ام و در حالت نه چندان جالبی از لحاظ روانی قرار گرفته ام، ابتدا کمی خودش را کنترل کرد و با این حرف که الان خسته ام، صبر کن صحبت می کنیم، برادرانه و با ظرافت خاص وکیلها، من را از سر خود باز کرد. من هم با این فکر که برادر وکیلم می خواهد یکبار هم که شده، از خواسته خواهرش مطلع شود و از او دفاع کند، تمام وسایل استراحت او را در مدت کمی فراهم آوردم و درست یکساعت بعد بالای سرش ایستاده بودم و منتظر شنیدن حرفهایی که حتما می بایست در تایید تصمیم جدید من می بود…

بهر حال من تنها دختر خانواده بودم که در آن زمان می خواستم به هر شکل که شده اول از همه حالی از دخترعموی مهندس عزیزم بگیرم و در وهله دوم می خواستم پدر و مادرم هر جا که می روند از موفقیتهای دخترشان حرف بزنند و تقدیرنامه های زبانیشان را به من اعطا کنند. نمی دانم چرا آن روزها به تنها چیزی که فکر نمی کردم استعدادهای خودم بود و اینکه چه چیزی برایم بهتر است. انگار که زندگی هم مثل همان بازی کودکی هایمان باشد که با قوری و قابلمه خیالی، مهمانی آن چنانی برگزار می کردیم و تنها مهمان ها و حتی صاحبخانه بازی هایمان من بودم و دخترعمویی که با آن عینک فرم مشکی اش، حالا تبدیل شده بود به رقیبی سرسخت… در قسمت بعد خواهم گفت چقدر تصمیم جدیدم مورد اقبال قرار گرفت و چقدر من در دفاع از خودم موفق بودم.

پیروز باشید و موفق!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.