در کلاس درس طبیعت

سلام

با حبیب و یحیی تصمیم گرفتیم دیروز را که روز اوّل فروردین بود به دامان طبیعت پناه ببریم که بردیم و تا بالای کوه ریه‌های‌مان را از تازه‌ترین هوای بهاری پرکنیم که کردیم.

تفریح بسیار مفرح و پرنشاطی بود قبل از شروع یک دوره‌ی مطالعاتی جدید. برای من که مدّت‌ها بود فعّالیّت‌های تنفّسی شدید نداشتم کار سنگینی بود. در مسیر مجبور برای تجدید قوا بایستم و نفسی تازه کنم و  همین موضوع سبب می‌شد تا فاصله‌ام با آن‌ها زیاد شود.

images

چند بار از رسیدن به هدف و ادامه‌ی مسیر ناامید شدم. حتّی اندیشیدم جایی بایستم تا برگردند امّا منصرف شدم و ادامه دادم. سرانجام مدّتی بعد از آن‌ها به مقصد رسیدم.

حبیب گفت:«خدا قوّت. بالاخره رسیدی.»

گفتم:«مهم‌تر از رسیدنم، درسی بود که آموختم.»

یحیی گفت:«کوه پیمایی و درس؟ خوب چه آموختی؟»

گفتم:«اوّلاًاز این به بعد روزی پانزده دقیقه ورزش انجام دهم تا از این بلای بی تحرّکی نجات پیدا کنم.

ثانیاً هرگز ناامید نشوم، حتّی اگر ادامه‌ی شرایط به‌نظر ناممکن بیاید.

ثالثاً ازخودم همان‌ قدرانتظار داشته‌باشم که هستم.»

حبیب گفت:«امروز بهترین استفاده از این کوه پیمایی را توبردی و درسی را آموختی که مهمترین درس طبیعت به شمار می آید.»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.