دعا برای فرج…

سوت پایان قطار شنیده میشود و توقف…
به مقصد میرسیم و نمای طلایی که از دور نمایان است.
نزدیک میشوم و… درِ ورودی

اذن دخول میخوانم و پرده ای از اشک که میزبان بهشت از جام طهورای محبتش بر چشمان بی رمقم میکشد.
وارد صحن میشوم و باران اشک…
گنبد طلایی ات را تار میبینم.

حالا یک دل سیر گریه کرده ام و سجده ی شکر به جا آورده ام که میهمان صحن و سرایت هستم

راستش را بخواهی اصلا نمیدانم چه بخواهم از تو سلطان کَرَم…
شفای مریض… رزق فقرا… باز شدن گره اقتصادی… خوشبختی جوانان… برات کربلا… مُلتَمِسین دعا… خانواده ام.

۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱

همه چیز هست و هیچ چیز نیست.
میان این همه حاجت یک چیز کم است.
وسطشان نه…
اولشان باید میگفتم
اول از همه چیز باید تقاضا میکردم
همان که همیشه از یادها رفته….
دعا برای فرج…
دعا برای زمینه سازِ ظهور شدن…

چرا مهمترین خواسته را از یاد میبریم؟!
یا آخر همه ی خواسته هایمان به قلب و زبان جاری میکنیم؟!
مگر غیر اینست که تمام بیماران شفا نمیابند و ریشه ی فقر و فساد و اعتیاد و بیکاری و مشکلات و… از بین نمیرود بجز به ظهور حضرت عشق؟

پس کمی در ترتیب خواسته هایمان تغییر اعمال کنیم.
سلامتی و تعجیل در فرجش و خشنودی قلب مبارکش صلوات بفرستید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.