راهکاری ساده برای عارضه‌ای همه گیر

سلام

«اغلب ما افراد خموده ، عبوس و بعضاً تنبلی شده‌ایم. آن‌قدر این ویژگی‌ها در رفتارهای روزمرّه‌ی ما به وضوح دیده می‌شود که هرگز کسی گمان نمی‌کند تا پیش از این افرادی شاد و سرزنده بوده باشیم.

این گرفتگی‌ها و کج خُلقی‌ها بر اثر فشارهای کم و زیاد و درست و غلطی است که این روزها تحمّل می‌کنیم. یکی دو نکته‌ی مهم به همراه یک پیشنهاد به‌نظرم رسیده است.» علیرضا سکوت کرد تا نفسی تازه کند. همکلاسی‌ها هم روی صندلی‌ها جابه‌جا شدند.

یکی از بچه ها گفت: «نکته‌ی اوّل؟» و علیرضا ادامه داد: «باید بپذیریم که چاره‌ای جز تحمّل این فشارها نداریم. وقتِ محدود و کم ، حجمِ زیاد و تنوّعِ درس‌ها نتیجه‌ای جز همین فشارها و سختی‌ها ندارد. پذیرش این واقعیّت که تحمّل سختی و دشواری ، لازمه‌ی کاری که انجام می‌‌دهیم سبب می‌شود تا شرایط را طبیعی‌تر ببینیم.

index

نکته‌ی دوم این که رفتارهای فرد عبوس و گرفته نیز همراه با همین گرفتگی‌ها و عصبانیّت‌هاست. علاوه بر این چون دائم با هم ارتباط داریم و مرتّب یکدیگر را می‌بینیم ، دائم همین عصبانیّت و گرفتگی را به هم منتقل می‌کنیم و داشته‌های‌مان دقیقه به دقیقه مضاعف می‌شود.

نتیجه می‌شود این که حتی قدرت تحمّل دوستان‌مان را هم نداریم.» دوستی از گوشه‌ی کلاس گفت: «علیرضا جان این‌ها را می‌دانیم ، چاره چیست؟ علیرضا گفت: «چاره ساده است. چند وقت است که پا به توپ نشده‌ایم و یک فوتبال جانانه بازی نکرده ایم؟ چند وقت است که دور حیاط مدرسه به دنبال هم ندویده‌ایم؟ چند وقت است که از ته دل نخندیده‌ایم؟ و ده‌ها چند وقت است که‌ی دیگر.

بیایید با هم قرار بگذاریم از امروز با نشاط‌تر باشیم.بیایید باهم قرار بگذاریم صبح‌ها وقتی یکدیگر را می‌بینیم به‌جای سلام‌های اجباری و خشک ، با آغوش باز از هم استقبال کنیم. بیایید قرار بگذاریم که فراموش نکنیم دانش‌آموز هستیم و دانش‌آموزی آمیخته با شیطنت‌های  شیرین و خاطره انگیز است.

بیایید قرار بگذاریم هر روز صبح قبل از شروع کلاس ده دقیقه در حیاط مدرسه بدویم و به این بدن‌های لَخت تکانی بدهیم.» با هر جمله‌ی علیرضا ، یکی دونفر از دوستان از جای خود بلند می‌شدند. با این جمله‌ی آخر مهدی نیز ایستاد و بلند گفت: « عالی است. ده دقیقه ورزش و نرمش صبگاهی دسته‌جمعی در حیاط مدرسه ، هم ما را پرنشاط خواهد کرد و هم محیط را شاداب‌تر می‌سازد.»

دو دقیقه‌ی بعد همه در حیاط مدرسه می‌دویدیم و دوستان پایه‌های پایین‌تر از پشت شیشه‌های پنجره ما را نگاه می‌کردند. حس می‌کردم همراه ما در و دیوار مدرسه هم در حال خندیدن است.       

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.