سخت کوشان: نگاهی به زندگی هلن کلر، نویسندۀ نابینا و ناشنوا: آموختم از آنچه که دارم، راضی باشم

تصور کنید که مه غلیظی دریا را پوشانیده است؛ گویی که ظلمت سپیدی همه جا را در برگرفته است و شما سوار بر یک کشتی بزرگ هستید که در میان اشتیاق و بی‌تابی مسافران، محتاطانه به سوی ساحل راه می‌گشاید. آیا هرگز در چنین حالی در دریا بوده­اید؟ پیش از آنکه آموزشم را شروع کنم، مانند آن کشتی بودم؛ با این تفاوت که نمی­ دانستم ساحل کجاست؟
 
مهم‌ترین روز زندگی­ام، که همیشه آن را به خاطر دارم، روزی است که با آموزگارم، خانم "آن مانسفیلد سالیوان" ملاقات کردم. به یاد دارم که سه ماه قبل از هفت سالگی­ ام بود. در بعد از ظهر آن روز هیجان انگیز، از رفت و آمدها و کارهای شتاب­زدۀ مادرم و سایرین، حدس زدم که چیز غیر مترقبه­ ای در حال وقوع است؛ بنابراین، به طرف در رفتم و در کنار پله ها به انتظار ایستادم. آفتاب بعد از ظهر از بین پیچک­ هایی که دالان را پوشانده بود، به درون می­خزید و من می­توانستم گرمی آن را روی صورتم احساس کنم. انگشت­هایم برگ­ها و گل­های آشنایی را که قسمتی از بهار بودند، لمس می­کردند. هفته­ ها بود که احساس خشم و دلتنگی می­کردم و اینک خسته و ساکت بودم و نمی­دانستم که آینده چه سرنوشتی برایم رقم خواهد زد.
احساس کردم که کسی به سویم می­آید. اول فکر کردم که مادرم است؛ بنابراین، دست­هایم را به طرفش دراز کردم و کسی دستم را گرفت، بعد مرا به سوی خود کشید و در آغوشم گرفت؛ او آمده بود تا دنیا را برایم روشن‌تر کند و مهم‌تر از آن، دوستم بدارد.
 
یک روز وقتی که داشتم با عروسک تازه­ام بازی می­کردم، خانم سالیوان، عروسک قدیمی­ام را نیز به من داد؛ سپس کلمۀ عروسک را در دستم هجّی کرد و کوشید تا به من بفهماند که عروسک به هر دوی آنها گفته می‌شود. پیش از آن، در همان روز ، ما در مورد واژه­ های "فنجان" و "آب" با هم کلنجار رفته­ بودیم. من قادر نبودم که تفاوت بین این دو واژه را بفهمم. در طول روز، آموزگارم، گاه و بی‌گاه، مسالۀ فنجان و آب را مطرح کرد. او شکیبا بود، ولی من نبودم. از اینکه نمی­ توانستم تفاوت واژه­ها را بفهمم، خیلی خشمگین شده بودم؛ به نحوی که عروسک تازه­ام را به زمین زده و شکستم. حتی پس از اینکه خشمم نیز فروکش کرد، از کاری که کرده بودم، متاسف نبودم؛ زیرا در دنیای تاریک و بی­روحی که زندگی می­کردم، جایی برای دوست­ داشتن چیزی وجود نداشت.
index
آموزگارم کلاهم را آورد و من فهمیدم که می­خواهیم از منزل خارج شویم تا در زیر آفتاب گرم و درخشان قدم بزنیم. ما از جادۀ نهر آب رفتیم. یک نفر داشت از چاه آب می­کشید و از لوله­ای که روی چاه نصب شده بود، آب به بیرون می­ریخت.
 
آموزگارم دستم را زیر آبی که جریان داشت، گرفت و هم زمان با جاری­شدن آب سرد به روی یک دستم، واژۀ آب را روی دست دیگرم هجّی کرد. من ساکت ایستاده بودم و تمام توجّهم به روی حرکت دستانش متمرکز شده بود. ناگهان به نظرم رسید که چیزی را که فراموش­کرده بودم، به خاطر آوردم. وجود فکری را که داشت به ذهنم بازمی­ گشت، احساس کردم؛ گویی رمز و راز زبان برایم آشکار شد. آن گاه فهمیدم که «آ – ب» یعنی چیز شگفت انگیزی و سردی که دارد روی دستم می ­ریزد. آن واژۀ جان دار، روحم را بیدار و آزاد کرد.
وقتی که وارد منزل شدم، به یاد عروسکی افتادم که آن را شکسته بودم. با کمک دوستانم سعی کردم که تکّه‌های آن را جمع کنم و به هم بچسبانم؛ سپس چشمانم از کار بدی که کرده بودم، پر از اشک شدند و برای اولین بار، از اینکه کار بدی انجام داده­ بودم ، احساس تاسف کردم.
 
صبحی را که برای نخستین بار کلمۀ "عشق" را پرسیدم، به یاد دارم. در آن هنگام، من هنوز با واژه­ های زیادی آشنا نبودم. آن روز چند نوگل بهاری در باغ یافته و برای آموزگارم آورده­بودم. او سعی کرد که مرا ببوسد، ولی در آن زمان من دوست نداشتم که غیر از مادرم کس دیگری مرا ببوسد. خانم سالیوان دست ­هایش را با مهربانی به دور کمرم حلقه کرد و این جمله را در دستم هجّی کرد: «من هلن را دوست دارم.»
 
از او پرسیدم: «دوست داشتن یعنی چه؟!» او مرا بیشتر به طرف خود کشید و با اشاره به قلبم گفت: «دوست داشتن و عشق در اینجاست.» از حرف­های او گیج شدم؛ زیرا در آن زمان، نمی­ توانستم چیزی را درک کنم؛ مگر اینکه آن را لمس می­کردم. گلی را که در دستش بود، بوییدم و نیمی با کلمه و نیمی با اشاره از او پرسیدم: «آیا عشق، بوی خوش گل‌هاست؟!»
آموزگارم گفت: نه !
دوباره فکر کردم. آفتاب گرم و دل انگیزی روی ما می­ تابید و من، با اشاره به سویی که گرما از آن سمت می ­آمد، دوباره پرسیدم: «آیا عشق این است؟!»
 
در آن زمان به نظر من، هیچ چیز زیباتر از خورشیدی نبود که گرمی ­اش باعث رشد همه چیز می­شد؛ اما خانم سالیوان سرش را به علامت نفی تکان داد. کاملاً سر در گم و نا امید بودم. برایم بسیار عجیب بود که آموزگارم نمی­توانست دوست داشتن را به من نشان دهد تا یکی دو روز بعد که معنی کلمۀ «فکر کردن» را با درست به رشته کشیدن مهره­ها به من فهماند. ناگهان احساس کردم که این کلمه، نام همان چیزی است که در ذهنم جریان داشت. این، نخستین بار بود که توانستم معنی چیزی را که نمی­ توانستم لمس کنم، دریابم. در آن موقع، مدت زیادی ساکت ماندم و به معنی کلمۀ «دوست داشتن» فکر کردم. یادم می ­آید که آن روز، خورشید زیر ابرها بود و گاه گاهی نیز رگباری شروع می­شد؛ ولی ناگهان خورشید از زیر ابرها بیرون آمد و با تمام شکوه و جلالش درخشیدن گرفت . دوباره از آموزگارم پرسیدم: «این دوست داشتن چیست؟»
پاسخ داد: «دوست داشتن چیزی مانند ابرهایی است که پیش از بیرون آمدن خورشید در آسمان بودند.»
 
بعد خانم سالیوان مقصودش را چنین بیان کرد: «می‌دانی؟ تو نمی­توانی ابرها را لمس کنی؛ در حالی که باران را حس می­کنی و می‌دانی که گل­ ها و زمین تشنه، چقدر از باریدن باران پس از یک روز گرم آفتابی، لذت خواهند برد. تو دوست داشتن را نیز نمی­توانی لمس کنی، ولی می ­توانی احساس خوشی را که عشق در هر چیزی به وجود می­ آورد، درک کنی. بدون دوست داشتن، تو نمی ­توانی خوشحال باشی یا بازی کنی.»
 
ذهنم از حقیقت زیبا لبریز شد. من دیگر می­توانم آن رشته های نامریی که روح مرا به روح دیگران پیوند می ­داد، حس کنم.
بسیاری از مردم تعجب می­ کنند که من چگونه از زیبایی آبشار نیاگارا یا دیگر شگفتی­ های طبیعت، لذت می‌برم. آنها همیشه می ­پرسند که این زیبایی یا آن موسیقی، چه معنایی برای تو دارد؟! تو نمی‌توانی امواجی را که روی ساحل می ­غلتند، ببینی یا صدای غرّش آنها را بشنوی؛ اینها چه معنایی برای تو دارند؟!
بسیار صاف و پوست کنده بگویم که اینها برایم بسیار هم پر معنا هستند. من با حواسم، مفاهیمی چون عشق، مذهب یا نیکی  را نیز نمی­توانم درک کنم؛ ولی اینها به مفهوم زندگ ام می ­افزایند. برای من جلوۀ فصل ­­ها، هیجان انگیز و به یادماندنی است، و عبور آب جویبارها از میان انگشتانم درامی بی­پایان.

به هر حال، هر چیزی کشش­های مخصوص خود را دارد؛ حتی تاریکی و سکوت نیز می­توانند جاذبه‌های مخصوص به خود را داشته باشند، و به این طریق من آموختم که از آنچه دارم، راضی باشم. این موضوع کاملاً درست است که من گاهی احساس تنهایی شدیدی می­ کنم؛ درست مانند کسی که به تنهایی، بیرون از دروازه‌های بسته ­ای نشسته ­باشد؛ ولی دوباره بلند می­ شوم، می­ ایستم و ناگهان، برخلاف مشکلات پنهانی ­ام، شروع به دویدن می­ کنم. شکیبایی­ ام را از دست می ­دهم؛ ولی دوباره آن را به دست می ­آورم و با روحیۀ بهتری شروع به پیشروی می­ کنم. کمی به هدف نزدیک می­ شوم، تشویق می­شوم و اشتیاق بیشتری پیدا می­کنم. از سختی ­ها و موانع می­ گذرم و افق گسترده را در پیشِ رو می ­بینم، و در این زمان سعی می­ کنم که نور چشمان دیگران را خورشید خود، صدای موسیقی در گوش­ های اطرافیانم را ترانۀ خود و لبخند روی لب­ های آنها را شادمانی خود بدانم.  

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.