عجب استعدادی!

پایش را در یک کفش کرده بود که استعداد ندارم و با این استعدادم می‌دانم به هیچ کجا نخواهم رسید. راستش من اصراری بر استعدادش نداشتم ، ولی استدلال او چندان پایه‌ی منطقی نداشت.

می‌گفت:«درصدهایم پایین‌تر از خیلی‌هاست و با این درصدها حتماً نمی‌توانم نتیجه بگیرم.» می‌گفتم:«اوّلاً میانگین درصدهایت حدود 50 تا 60 است و این درصد نامطلوبی نیست. ثانیاً روندی که در آزمون‌های آزمایشی داشته‌ای نشاندهنده‌ی رشد و پیشرفت است. ثالثاً قبول دارم که درصدهایت از خیلی‌ها پایین‌تر است ، امّا تو هم بپذیر که درصدهایت از خیلی‌های دیگر بالاتر است. پس می‌توانیم نتیجه بگیریم که وضعیّت بدی نداری؛ امّا حتماً نیازمند بررسی بیش‌تر و تلاش بهتری هستی.»

index

باز سوزنش گیر می‌کرد که :«خیلی آدم بی‌استعدادی هستم و می‌دانم …» از شنیدن این همه منفی بافی خسته شده بودم . دست خودم نبود. چانه‌اش را گرفتم و فریاد زدم:«از بی استعدادی دم نزن.

مرد باش و بگو استعداد فراوانی درپاشیدن بذرناامیدی داری. جرأت داشته باش و بگو تصمیم گرفته‌ای خودت را به خاک سیاه بنشانی. امّا به خاطر خدا انصاف داشته باش و در میان این همه منفی بافی اندکی از داشته‌هایت را هم ببین.

این نکته مهم و کلیدی را همیشه به خاطر داشته باش که ندیدن موفّقیّت‌ها و داشته‌هایت نهایت ناسپاسی و بی انصافی است.» رهایش کردم. خدا کند او هم  این همه نا امیدی و منفی بافی را رها کند.  

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.