فرصتی به اندازه‌ی … !

سلام

چند دقیقه‌‌ای گذشته بود و از حضور معلّم خبری نبود. صدای همهمه و شلوغی فضای کلاس را پر کرده بود. کم‌تر می‌‌شد کسی را پیدا کرد که سرجای خودش باشد. چند نفری هم که در جای خودشان نشسته بودند ، تلاش می‌کردند صدای‌شان را به طرف دیگر کلاس برسانند. به زحمت می‌شد کلام واضح و روشنی را در این هیاهو تشخیص داد.

اگرچه در این غوغا من هم بی نصیب نبودم ولی چشم می‌چرخاندم تا حبیب را پیدا کنم. برایم مهم بود که او در این غوغا و بلوا چه می‌کند. سرانجام گوشه‌ی کلاس و درست سرّجای خودش او را یافتم.داشت تست می‌زد.

گفتم: «چه می‌کنی؟» گفت:«تست ادبیّات می‌زنم.» گفتم: «زحمت کشیدی! این را که می‌بینم. منظورم این است که در این هیاهو چه می‌کنی؟ الان چه وقت تست زدن است؟ در این هیاهو چگونه می‌توانی تست بزنی؟»

index

گفت: معلّم دیر کرده ‌است و من هم از فرصت استفاده می‌کنم و تست می‌زنم. به شلوغی هم کاری ندارم. هرکسی حواسش به کاری است که می‌خواهد و می تواند انجام دهد و من هم مثل دیگران. آن‌ها حواس‌شان به شلوغ کردن شان است و من هم حواسم به تست زدنم. همین»

از کار او غرق حیرت بودم . قبل از این که بپرسم چگونه در این شلوغی تمرکز داری، معلّم وارد کلاس شد. همه ساکت شدند و نشستند. پرسشم را گذاشتم برای وقتی دیگر، از حبیب پرسیدم :«حالا چند تا تست زدی؟» گفت:«15 تا»

ساعت را نگاه کردم . معلّم ده دقیقه تأخیر داشت. با خودم فکر می‌کردم «بی جهت نیست که حبیب از تمام ما یک سروگردن بالاتر است.چرا که از مرده‌ترین وقت‌ها هم به بهترین نحو ممکن استفاده می‌کند.»

تکانم داد و گفت: «کلاس شروع شد. حواست این جا باشد.»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.