فقط نایست ، فقط برو!

سلام

مسیر مسابقه را رفته‌ایم و برگشته‌ایم.

اگرچه روبه رو را نگاه می‌کنم ولی چشم‌هایم فقط خطِّ پایان را می‌جویند. گرما سراسر وجودم را گرفته‌است و آن‌قدر عرق ریخته‌ام که گاهی به اشتباه فکر می‌کنم کسی سطلی پرآب را رویم ریخته‌است.

نمی‌دانم سرعتم مناسب است یا نه ولی چشمانم فقط در جست‌وجوی خطِّ پایان هستند. گاهی نفس در سینه‌ام گره می‌خورد و مجبور می‌شوم بلندتر و تندتر نفس بکشم. دست‌ها و پاهایم خیلی با هم هماهنگ شده‌اند.

T

بدون اینکه بر آن‌ها اختیاری داشته باشم ، هربار جلو و عقب رفتن‌شان مرا گامی جلوتر می‌برد. دلم می‌خواهد چشم‌هایم را ببندم و یک‌باره ببینم همه‌چیز تمام شده‌است. امّا من می‌دوم و آن دو گوی غلتان ، خطِّ پایان را می‌جویند.

نمی‌دانم این وضع تا چه زمانی بایستی ادامه پیدا کند ، فقط این را می‌دانم که باید با تمام توانم حرکت کنم و حتی یک لحظه فکر توقّف و ایستادن را نیز به خود راه ندهم. می‌دانم که  آرزوی چشم‌هایم  را فقط حرکت منظّم و هماهنگ دست و پاهایم برآورده می‌کنند.

می‌دانی در این اوضاع به چه چیزی فکر می‌کنم؟ به آن سال و آن روزهایی که خود را برای ورود به دانشگاه و شرکت در آزمون سراسری آماده می‌کردم. چقدر این لحظات به آن روزها شباهت دارند. 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.