لحظه‌ي طلايي

من دانش‌آموزي هستم که هميشه دوست داشتم موفق باشم و رتبه‌هاي علمي ممتاز را کسب کنم؛ ولي دوست داشتن که کافي نيست. با هر کسي صحبت مي‌کردم انتهاي حرف‌هايش مي‌رسيد به برنامه‌ريزي. وقتي به حرف‌هاي مشاوران و متخصصان با ديگران گوش مي‌دادم، نظم و ترتيب هدف‌دار و فکرشده نتيجه‌ي تمام گفته‌هاي‌شان بود. کار به جايي رسيده بود که حتي پدربزرگم که علاقه‌مند به تحصيل و پيشرفت پر و پا  است، روزي از من خواست تا برنامه‌ي خودم را نشانش بدهم و من هم که چنين چيزي نداشتم بعد از کمي‌ مِنّ و مِن، گفتم چون در حال تدوين يک برنامه هستم، بايد کمي به من فرصت بدهد.

تقريباً مطمئن بودم که اين کار از ضروريات است و بدون آن نمي‌توان از تلاش خود نتيجه‌ي مطلوب را گرفت. مي‌پرسيد کدام کار؟ خوب معلوم است ديگر… برنامه‌ريزي براي درس خواندن.

deming cycle logo final new colours for upload

خلاصه، با کمک دبيران و مشاوران و همفکري با اعضای خانواده و شناختي که از خودم داشتم، به قول بچه‌ها يک برنامه‌ي توپ نوشتم. (لطفاً واژه‌ي توپ را خيلي محکم و با هيجان بخوانيد که دقيقاً توپ بودن برنامه‌ي مرا احساس کنيد!)

وقتي برنامه‌نويسي تمام شد، نفس راحتي کشيدم و احساس کردم بار بزرگي از روي دوشم برداشته شده است. حالا نوبت اجراي برنامه بود. با خودم گفتم: «حالا که در نيمه‌ي ماه هستيم و تا کنکور هم که خيلي مانده، بهتر است از اول ماه بعد شروع کنم که خيلي کارم درست باشد.» البته در طول مدتي که تا پايان ماه وقت تلف کردم، ته دلم مي‌دانستم که اين کار، درست نيست و مرا به نتيجه نمي‌رساند ولي دست از بهانه‌جويي برنمي‌داشتم.

اول ماه شد. روز اول ماه، وسط هفته بود. باز با خودم گفتم: «بگذار هفته تمام شود و برنامه‌ام را از روز شنبه شروع کنم» و مدام به خودم اميد و انرژي مي‌دادم که اين چند روز را هم حسابي استراحت مي‌کنم و خوش مي‌گذرانم تا روز شنبه؛ اما از شما چه پنهان، وجدانم مدام تير مي‌کشيد و راحتم نمي‌گذاشت. مي‌دانستم اشتباه مي‌کنم ولي فکر اين روز شنبه و اول هفته و صبح اول وقت، مرا رها نمي‌کرد و انگار تنها زماني بود که مي‌شد درس خواندن را شروع کرد؛ زماني که آمدني هم نبود!

بالاخره روز شنبه فرارسيد؛ اما از بس جمعه را به بازي و تفریح و سرگرمی گذرانده بودم، صبح، قدرت باز کردن پلک‌هايم را نداشتم. با خودم گفتم: «امروز را هم بخوابم،فردا حتماً شروع مي‌کنم و حتي پنج دقيقه هم استراحت نمي‌کنم تا زمان تلف‌شده را به طور کامل جبران کنم.» صبح روز يک‌شنبه وقتي بيدار شدم ديدم به علت پرخوري روز شنبه، گلاب به روي‌تان مسموم شده‌ام و باقي قضايا. دکتر و سرم و آمپول و دوا و درمان دو سه روز طول کشيد. بقيه‌ي هفته را هم به بهانه‌ي دوران نقاهت درس نخواندم و قرار شد باز هم اجراي برنامه را بگذارم براي شنبه هفته بعد!

سرتان را خیلی درد نياورم؛ اين ماجرا تا يک ماه طول کشيد و من بدون هيچ دليل قانع‌کننده‌اي بيش از يک ماه فرصت ارزشمند را از دست دادم. حالا که فکر مي‌کنم مي‌بينم برنامه‌ي درس خواندن هر چه‌قدر هم توپ باشد، بايد «اجرا» شود و شکوه يک برنامه‌ريزي به همتي است که آن برنامه را آغاز مي‌کند و آن لحظه‌ي ابتدايي را به يک لحظه‌ي طلايي تبديل مي‌کند.

آخ جناب مولانا! روح ارجمندت شاد که فرمودي:

صوفي ابن‌الوقت باشد اي رفيق                                               نيست فردا گفتن از شرط طريق

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.