من و ارشمیدس ، یک حسِّ مشترک

سلام

 هر روز این مسیر را می‌پیمودم. با خود فکر می‌کردم تمام اجزاء ریز و درشت راه را می‌شناسم و از تمام پیچ و خم‌هایش آگاهم. امّا امروز وقتی قاطعانه به کسی که آدرسی را می‌پرسید، پاسخ دادم که:«در این اطراف چنین مغازه‌ای وجود ندارد»

بی‌درنگ رهگذری خطاب به جوینده گفت: «ببخشید! جایی که می‌خواهید ، درست در سمت مقابل خیابان قرار دارد.» دست و پایم را گم کردم. به‌سرعت آن سمت را نگاه کردم. بله ، درست می‌گفت. مغازه‌ی مورد نظر درست در سمت مقابل قرار داشت.

225px-Domenico-Fetti_Archimedes_1620

دستپاچه گفتم:« ببخشید! نمی‌خواستم گمراه‌تان کنم. من مدّتی طولانی است از این راه عبور می‌کنم. امّا واقعاً آن مغازه را ندیده بودم.» همان که آدرس را داده بود گفت:«طبیعی است. وقتی دفعات انجام یک کار زیاد می‌شود ، ممکن است ازمشاهده‌ی بسیاری از جزییّات غفلت کنیم.»

اگرچه ماجرای امروز گذشت ولی با خود می‌اندیشم همین غفلت ممکن است در درس‌ها و فعّالیّت‌های مطالعاتی نیز به‌وجود بیاید و ضربه جبران ناپذیری را به روند مطالعاتی مان وارد کند.

بله! به همین علّت است که گاهی فکر می‌کنم پرسش آزمون خارج از محدوده‌ی درس‌ها و فعّالیّت‌های مطالعاتی است ولی در مراجعه‌ی مجدّد به کتاب ، همان مطلب را در لابه‌لای سایر مطالب پیدا می‌کنم.

اکنون علّت واقعی اصرار معلّم‌مان را بر استفاده از رنگ‌ها و علامت‌گذاری‌های مختلف در مراحل متعدّد مطالعه دریافتم. بین خودمان بماند ، الان احساس ارشمیدس را دارم!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.