هیچ چیز بی‌فایده نیست ، حتّی فراموشی!

سلام

هر وقت حرف می‌زد ـ مثل این‌که سخن را فراموش کرده باشد ـ  یکباره  می‌گفت: «داشتم چی می‌گفتم؟» خیلی عجیب بود. گاهی اوقات در زمان بازگشت به منزل در میانه‌ی راه می‌ایستاد . فریاد می‌زد: «اَه فراموش کردم. مادرم گفته بود از معلم ریاضی بپرسم …!» یکی دوبار تکالیفش را جا گذاشت و … . این فراموش کاری‌ها داشت کار دستش می داد!

اصلا دقت نمی کرد. حتّی گاهی اوقات حس می‌کرد چیزی ذهنش را درگیر کرده است  امّا نمی‌دانست چیست وحتّی نمی‌دانست مربوط به چیست… . خودش هم از این وضعیّت زجر می‌کشید امّا نمی‌دانست با چه‌کسی و چگونه طرح موضوع کند. ایراد را در دقّت و تمرکز او می‌دانستم. به همین دلیل تصمیم گرفتم تا جایی که می‌توان کمکش کنم شاید شرط دوستی را به جا آورده باشم.

help

از او قول گرفتم تا همه چیز را یادداشت کند. هم کارهایی را که باید انجام دهد و هم کارهایی را که با مقدّمه و بی‌مقدّمه به ذهنش می‌آید. پذیرفت. برای این‌کار لازم بود همیشه برگه‌ای را در دسترس داشته باشد. بهترین جا برای این دسترسی جیب پیراهنش بود.

 

همان روز دفتر یادداشت کوچکی را که در جیب جا بگیرد،برایش خریدیم و از همان لحظه کارش را شروع کرد. هر روز کارهایش را با دقت یادداشت می‌کرد و در پایان روز آن‌ها را مرور و کنترل می‌کرد. خودش می‌گفت پیشنهادم کارِ بسیار مفید و مؤثّری بوده است و به او کمک کرده است تا فراموشی را کنار بگذارد.

امروز دفتر یادداشتش را داد تا نگاهی بیندازم. روی جلد آن نوشته بود: «  فراموشی فقط به درد خاطرات بد می‌خوره و بس …!»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.