یک روز استثنایی

سلام

جای شانه‌ی راست و چپ را عوض کرد ، سرش را بیشتر در بالش فروبرد و پتو را هم روی سرش کشید. چشم‌هایش را بیشتر فشار داد تا شاید مقاومت‌شان را برای بازشدن بشکند.

در همان حال می‌اندیشید: «جمعه را که تعطیل هستیم ، لااقل کمی بیشتر بخوابم. آخ که چقدرخوب می‌شد آن قدر می‌خوابیدم تا خستگی این روزها از تنم بیرون می‌رفت. یعنی می‌شود یک روز هول و هراس دیر و زود شدن کلاس و درس و برنامه و مطالعه را نداشته باشم؟ مدّت‌هاست دلم برای بی دغدغه خوابیدن تنگ شده است.» 

همین دیروز بود که معلّم می‌گفت: «برای داوطلب آزمون سراسری تمام روزهای هفته ، روزِکاری است ، بدون تعطیل و تمام وقت.برای یک کنکوری لحظه به لحظه امسال اهمیت بسیار بالایی دارد.»

index

معلّم اضافه کرده بود:«لازم نیست ساعت کوک کنید، کافی است دل‌تان شور درس داشته باشد، به خودی خود بیدار خواهید شد ، درست مثل زمانی که قرار است به اردو بروید.»

پتو را از روی سرش کنار زد. 15 دقیقه مانده بود به 6. مثل هر روز. بلند شد، وضو گرفت ، نمازش را خواند و چند آیه‌ای ازکتاب خدا را زمزمه کرد. پنجره را بازکرد وبا چند نفس عمیق، اکسیژن خالص صبحگاهی را به ریه‌هایش رساند. اندیشید: «وقتی طبیعت به روال هر روزش بیداراست، من چرا بایدخواب باشم؟» ریه اش را یکی دونفس دیگرمهمان کرد وکتابش راگشود. به خاطر تصمیمی که گرفته بود ، خوشحالی درچهره‌اش موج می‌زد. در حاشیه‌ی کتابش نوشت: تصمیم گرفته‌ام  موفّق باشم و برای موفّقیّت باید ازحدّاقلِ وقت ، حدّاکثر استفاده را ببرم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.