یک کتاب، چند کیلومتر؟!

سلام

اوایل خوب می‌‌خواند و خوب هم نتیجه می‌‌گرفت. وقتی مشغول درس می‌‌شد خستگی نمی‌‌فهمید. امّا حالا ورقش برگشته بود. خیلی زود خسته می‌شد، هنوز زمان مطالعه به نیمه نرسیده بود احساس می‌کرد تمام انرژی اش تخلیه شده است و باید استراحت کند.

دوستان ، معلّمین و هرکسی که او را می‌ شناخت توصیه و سفارشی کرده بودند امّا اصل مشکل این بود که نمی‌دانست مشکل چیست. شرایط همین بود تا قرار شد در اردوی درسی چند روزه پایان تابستان که در مدرسه برگزار می شد، شرکت کند.

index

بعد از یکی دو روز اوّل ، شکایت دوستانش سبب شد تا بلندخوانی را کنار بگذارد و صدای هنگام مطالعه‏ اش را آهسته‌ترکند. یکی دو روز دیگر طول کشید تا هم اتاقی اش بگوید : «اعصابم را خرد کردی و حوصله ام را سربردی این قدر راه رفتی. اگر کیلومتر به پاهایت ببندی خواهی دید بیشتر از صد کیلومتر راه می‌روی.»

در این لحظه جرقه‌ای ذهنش را روشن کرد . امّا نخواست تسلیم شود و بلافاصله در پاسخ دوستش : «خوب عادت دارم.» و پاسخ شنید : «عادت اشتباهی داری. این عادت را ترک کن تا ببینی چقدر بازدهی‌ات بالاتر خواهد رفت.»

در دلش گفت: «جانم فدای تو دوست خوب»و تصمیم گرفت عادت غلطش را ترک کند. خیلی طول نکشید تا دوباره خوب بخواند، خستگی نشناسد و خوب نتیجه بگیرد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.