Tag: استرس کنکور

استرس به زبان ساده(بخش سوم)

اگه دلیل استرستون رو پیدا کردین حالا وقتشه استرستون رو نیست و نابود کنید😎

راه اول که همیشه جوابه، نفس عمیق! چشم‌هاتون رو ببندین و چندتا نفس خیلی عمیق بکشید. سعی کنید وقتی چشم‌هاتون بسته‌ست به اتفاق‌های قشنگ و خوب هم فکر کنید تا تاثیرش چند برابر بشه!

راه دوم اینه که قید کافئین رو بزنید و به جاش دمنوش‌های آرام‌بخش مث بابونه، چای سبز و… بخورید و حسابی مراقب تغذیه‌تون باشید. میوه و سبزیجات هم خیلی خوبه!🌱

راه سوم عطر و بوی آرام‌بخشه، می‌تونید عود روشن کنید یا با شمع‌های معطر حالتون رو خوب کنید.

راه چهارم گوش دادن به موسیقی آرام‌بخش و مدیتیشنه! چند دقیقه‌ای با خودتون خلوت کنید و در سکوت و آرامش استرس‌ها را از خودتون دور کنید. برای شروع یه کوه سفید پوشیده از برف رو تجسم کنید.😅

اگه استرستون از نوع شب امتحانیه علاوه بر کارهای بالا
چند ساعتی برید قدم بزنید. درباره‌ی امتحان با هیچ‌کس حرف نزنید.
گوشی‌تون رو خاموش کنید. اگه دلتون می‌خواد چند دقیقه‌ای بدوید و خلاصه حسابی هوای خودتون رو داشته باشین!

راه‌حل شما برای از بین بردن استرس چیه؟!

۱۹۲۰_doctors039day2018

منبع:خیلی سبز

استرس به زبان ساده(بخش دوم)

یه عده هم هستن که همین‌جوری بی‌دلیل هم استرس دارن و می‌بینی روی ویبره هستن
می‌پرسی چرا داری می‌لرزی؟😳
می‌گه هیچ‌چی! همه‌چی آرومه استرس دارم نکنه اتفاقی بیفته
که به این دسته از دوستان هیچ توصیه‌ای نداریم جز این که بگیم بابا تو دیگه کی هستی؟

اما استرس‌های واقعی دلیل‌های واقعی داره
مثلا شما فردا امتحان داری و هیچی هم نخوندی
طبیعیه که استرس داشته باشی و تیز بری بشینی سر درس
یه حالت هم هست که دست روی دست بذاری و هیچ‌کاری نکنی
و با درس نخوندن هر لحظه استرست بیشتر و بیشتر بشه
این‌جا دلیل استرست چیزی نیست جز: درس نخوندن!😒

یا مثلا امتحان داری
همه رو هم بلدی
اما باز استرس داری و با خودت فکر می‌کنی
اگه یهو وسط امتحان خودکارم تموم بشه
اگه بطری آب معدنی بریزه روی برگه‌م
اگه یهو وسط امتحان زلزله‌ی هشت ریشتری بیاد
این‌جا دلیل استرست تخیل بالاست😅
حالا که انقدر تخیل داری بهتره که این تخیل رو در جهت مثبت به کار بندازی و بگی:
اگه همه سوالا رو بلد بودم
اگه یه ساعت به وقت امتحان اضافه شد
اگه وسط امتحان گفتن از رو کتاب بنویسید
اگه… (خب دیگه تخیل زیادی هم خوب نیست ممکنه زیادی خیالت راحت بشه)

پس توی این مرحله بگردین و دلیل اصلی استرستون رو پیدا کنید
تا توی پست بعدی تکنیک‌های از بین بردن استرس رو بهتون بگیم!

۱۹۲۰_doctors039day2018

منبع:خیلی سبز

استرس به زبان ساده(بخش اول)

برای این‌که بتونیم استرسمون رو مدیریت کنیم
اول باید بدونیم استرس چیه؟🧐

استرس یه حالته
که وقتی تحت‌فشارهای درونی و بیرونی هستیم
سر و کله‌ش پیدا می‌شه

حالا علامت‌های استرس شدید چیه؟
ممکنه مدام سردرد داشته باشین و تمام فکر و ذکرتون درگیر اون مساله‌ی استرس‌زا بشه!🤯
ممکنه از شدت استرس زیادی چاق یا زیادی لاغر بشید.

ممکنه موهاتون شروع کنه به ریختن یا انقدر ضعیف بشید که سرمابخورید یا بیماری‌های پوستی مثل کهیر و خارش پوست رهاتون نکنه

اینا همه نشونه‌های یه استرس شدید و کنترل نشده‌ست
که می‌شه با یه سری تکنیک ساده
به راحتی کنترلشون کرد!

این تکنیک‌ها رو توی پست‌های بعدی براتون می‌گیم
فعلا بیاین بهمون بگید چی می‌شه که استرس می‌گیرید
و نشونه‌های استرستون چیه؟😐

۱۹۲۰_doctors039day2018

منبع:خیلی سبز

کنکوری های ۹۹:خود را از حلقۀ نگرانی نجات دهید(بخش ۳ از ۳)

* مریم، داوطلب آزمون سراسری سال گذشته، تا بهمن ماه، آن‌گونه که باید، درس نخوانده بود و وقتی بهمن ماه به فکر درس خواندن افتاد، وحشت از حجم درس‌های نخوانده آن‌قدر او را نگران کرد که بیشتر شب‌هایش به گریستن و اظهار ناراحتی می‌گذشت و مدام می‌گفت: «ای کاش می‌توانستم به تیر ماه برگردم تا به جای وقت تلف کردن، درس بخوانم!» گاهی نیز کادر مدرسه را متهم می‌کرد که برنامه‌ریزی درستی نداشته‌اند و برای همین او نتوانسته است به درس‌هایش برسد، و البته خانواده‌اش نیز متهم بودند که شرایط و وسایل آرامش و آسایش او را در خانه برای مطالعه‌اش فراهم نکرده‌اند.
 
او که ایمانی به توانایی‌های خود و امکان پیشرفت کردن، نداشت، مدام دنبال راه‌های جنبی که برخی از آموزشگاه‌های آزاد تبلیغ می‌کردند، می‌رفت تا طبق گفتۀ آنها بتواند، بدون مطالعه دقیق و لازم، به نتیجه مورد نظرش دست یابد، و در نهایت نیز رتبه‌اش در آزمون سراسری، بسیار بدتر از تصوراتش گردید و نتوانست در هیچ یک از رشته محل‌های با آزمون پذیرفته شود.
 
۱۹۲۰_doctors039day2018

ادامه نوشته

کنکوری های ۹۹:خود را از حلقۀ نگرانی نجات دهید(بخش ۲ از ۳)

اجازه دهید که با چند مثال، حلقه‌های نفوذ و نگرانی را بیشتر توضیح دهیم:
 
* علی در خانواده‌ای متشنج زندگی می‌کرد. او می‌گوید: «در نوزده سالگی متوجه شدم که جار و جنجال‌های پدر و مادرم افزایش یافته است. در بیست و یک سالگی بالاخره آنها از هم جدا شدند. در آن موقع، احساس وظیفۀ زیادی می‌کردم و آرزوی کمک کردن به آنها و آشتی دادن آن دو را داشتم. پدرم را نصیحت می‌کردم که با مادرم آشتی کند، اما او به من می‌گفت که با انجام این کار، شخصیت خود را لگد مال می‌کند. مادرم را به بازگشت دوباره به زندگی مشترک با پدرم ترغیب می‌کردم، اما او نیز می‌گفت: نمی‌توانم دوباره به این مرد اعتماد کنم. من مدت‌های زیادی گریه می‌کردم؛ زیرا یکی از مهم‌ترین کانون‌های زندگی‌ام نابود شده بود. به خودم می‌گفتم: «چرا این اتفاق برای من افتاد؟ چرا من یک خانوادۀ صمیمی و کانونی گرم ندارم؟ اگر در خانواده‌ای دیگر متولد شده بودم (مثلاً خانوادۀ دایی یا عمویم) چقدر خوشبخت می شدم!»
 
دوست خوبی داشتم که در سختی‌ها یاور من بود. یک روز او به من گفت: «تو باید از نگرانی  و آه کشیدن و رویا بافتن دست بکشی. این مشکل تو نیست، این مشکل والدین توست. آنها هر کدام بیش از قبل، به حمایت و محبت تو احتیاج دارند.»
 
در آن لحظه فهمیدم که من قربانی این شرایط نیستم و شرایط دست من نیست، اما می‌توانم برای خودم کاری بکنم؛ بنابراین، شروع کردم به دوست داشتن پدر و مادرم و حمایت از آنها، و از جانبداری از یکی از آنها اجتناب کردم. در آغاز، بی‌طرفی من برایشان سخت بود، اما کم کم این موضع خنثی مرا پذیرفتند. من برای زندگی آینده‌ام سعی کردم از این تجربه درس بگیرم و کوشش کردم که ضعف‌های والدینم را در نظر بگیرم و سعی کنم که آن ضعف‌ها را تکرار نکنم و این‌گونه روی انجام آن کاری که از دستم بر می‌آید تمرکز کنم.»
 
۱۹۲۰_doctors039day2018
 

ادامه نوشته