Tag: امام جعفر صادق(ع)

سلوک چمن…..

 

از چمن آمد شبی که تا سرِ صحبت
باز کند با دهان آجُر و نرده
از چمن آمد همانکه منتظرش بود
این همه تخته سیاه، این همه بَرده

 

از چمن آمد نیامده شب دیجور
رعشه گرفت و به پای نیمکت افتاد
طاق مدائن ز شوق جامه درانید
خسرو و کسری زقدر و منزلت افتاد

معنی امُ الکِتاب و طلعتِ یاسین
ای که تمام از تو شد مکارم اخلاق
بر سرت ایزد نهاده افسر لولاک1
ای هیجان! ای شعور مشرق و اشراق

زینت تو فاطمه(س) است: سوره کوثر
عقل نخستینی و حقیقت ثانی
خال لب تو مطافِ عالم امکان
جانِ جهانی تو ای جهانِ معانی!
   
کاش شبی مست از شرابِ شفاعت
معتکف سایه سارِ سرو تو باشیم
بلبل این بوستان نشد که بمانیم
کاش دمی لا اقل تَذرو تو باشیم

fu4214

 تپه و ماهورِ گونه، چشمة شرم است
تهمت تاریخ اگر که ماشِطه باشد
یاد حسین(ع) تو آمد و نشد این اشک
بین من و بوتراب، واسطه باشد

خون گلویش شَتک اگر که نمی زد
اشک و حقیقت نمی شد این همه محبوب
بی مدد عشق او نوشته نمی شد
تذکرة الاولیا و کشف المَحجوب

از نفس افتاد، بادِ هرزه که می خواست
جای چمن، خیزران بروید از این دشت
طشت زرِ او شکست و علقمه نگذاشت
غیر دو دست جوان بروید از این دشت

هاتفی از عرش اشاره کرد به گودال:
گفت که قربانی خلیل همین است
مستم و پیچیده ام به بازوی انگور
"باده به من ده که سلسبیل همین است"2

هودَج سر نیزه ابتدای سلوک است
از چمن فَاستقِم3 به شعشعه ذات
بیخودِ جام تواَم امامِ عجائب
سیرابم کن ز اشک و کشف و کرامات…
                                  
                                   
1- اشاره به حدیث قدسی لولاک لَما خَلقتُ الافلاک
2- مصراع از فروغی بسطامی است
3- ناظر به آیه 112 سوره مبارکه هود: فَاستقِم کما ُامرت….

آوایی حزین…

صدای سفر می ‏آید. مردی از تبار نور و عرفان، به آوایی حزین، نغمه خداحافظی می‏خواند و کوچه‏ های غربت دنیا، زیر گام‏هایش سر خم کرده‏ اند تا عبور تمام صداقت را در خویش احساس کنند.

به راستی دوزخ دنیا برای مردان بهشتی، تنگنای سیاه و تاریکی است که جز پریدن مرغ روحشان چاره‏ای دیگر نیست و امشب، امام صداقت و مهرورزی، به بالاترین قله حقیقت قدم می‏گذارد و زهر کینه در جویبار سرخ اندام مبارکش، تلنگری برای پرواز او تا عرش خواهد شد.

امشب، اذان که می‏گویند، گلدسته‏ های شهر در سوگش کمر خم می‏کنند تا تعظیم رکوع نماز را دلشکسته‏ تر از همیشه زمزمه کنند. چه سنگین است خاموشی شمعی که پروانگان عشق را به دور حریم خویش، عشق ‏ورزی می ‏آموخت….

بس که از سوز دل پروانه گریانم چو شمع                      اشک می‏ریزد سحر هر شب به دامانم چو شمع

 آه ای بخت‏ سیه بگذار یک شب تا سحر                            بر فراز دوست شمعی بر فروزانم چو شمع

500x496_1469821327868383