Tag: انتظار فرج

با کـه گوییم حدیث تلخ هجران و انتظار؟

ای یوسف فاطمه!
ای یار سفر کرده!
هزاران هزار دیده در فراق تو یعقوب وار خون میگریند و فقط با تماشای قامت تو بینا می‌شوند.
ما درکنار دروازه ی دل هایمان، شاخه گل های‌ ارادت بـه دست گرفته و هر آدینه منتظریم کـه چونان رسول اعظم«ص» کـه از مکه بـه مدینه النبی هجرت کرد، از مکه طلوع کنی و بـه مدینه المهدی دل ها پا گذاری.
 
۸۶۲۴۵۱۵۲۰-talab-org

دعا برای فرج…

سوت پایان قطار شنیده میشود و توقف…
به مقصد میرسیم و نمای طلایی که از دور نمایان است.
نزدیک میشوم و… درِ ورودی

اذن دخول میخوانم و پرده ای از اشک که میزبان بهشت از جام طهورای محبتش بر چشمان بی رمقم میکشد.
وارد صحن میشوم و باران اشک…
گنبد طلایی ات را تار میبینم.

حالا یک دل سیر گریه کرده ام و سجده ی شکر به جا آورده ام که میهمان صحن و سرایت هستم

راستش را بخواهی اصلا نمیدانم چه بخواهم از تو سلطان کَرَم…
شفای مریض… رزق فقرا… باز شدن گره اقتصادی… خوشبختی جوانان… برات کربلا… مُلتَمِسین دعا… خانواده ام.

۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱

همه چیز هست و هیچ چیز نیست.
میان این همه حاجت یک چیز کم است.
وسطشان نه…
اولشان باید میگفتم
اول از همه چیز باید تقاضا میکردم
همان که همیشه از یادها رفته….
دعا برای فرج…
دعا برای زمینه سازِ ظهور شدن…

چرا مهمترین خواسته را از یاد میبریم؟!
یا آخر همه ی خواسته هایمان به قلب و زبان جاری میکنیم؟!
مگر غیر اینست که تمام بیماران شفا نمیابند و ریشه ی فقر و فساد و اعتیاد و بیکاری و مشکلات و… از بین نمیرود بجز به ظهور حضرت عشق؟

پس کمی در ترتیب خواسته هایمان تغییر اعمال کنیم.
سلامتی و تعجیل در فرجش و خشنودی قلب مبارکش صلوات بفرستید.

آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد…

آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد

شاید دعای مادرت زهرا بگیرد

 

آقا بیا تا با ظهور چشم‌هایت

این چشم‌های ما کمی تقوا بگیرد

 

آقا بیا تا این شکسته کشتی ما

آرام راه ساحل دریا بگیرد

 

اقا بیا تا کی دو چشم انتظارم

شب‌های جمعه تا سحر احیا بگیرد

 

پایین بیا خورشید پشت ابر غیبت

تا قبل از آن که کار ما بالا بگیرد

 

آقا خلاصه یک نفر باید بیاید

تا انتقام دست زهرا را بگیرد

۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱

دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟

مثل هر بار برای تو نوشتم:

دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟
و ای کاش که این جمعه بیایی!
دل من تاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟
تو کجایی؟ تو کجایی…
و تو انگار به قلبم بنویسی:
که چرا هیچ نگویند
مگر این منجی دلسوز ، طرفدار ندارد ، که غریب است؟
و عجیب است
که پس از قرن و هزاره
هنوزم که هنوز است
دو چشمش به راه است
و مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش ، زیاد است
که گویند
به اندازه یک « بدر » علمدار ندارد!
و گویند چرا این همه مشتاق ، ولی او سپهش یار ندارد!
۴۹۷۸۹۵۷۳_۳۶۵۷۵۰۰۲۴۲۰۹۰۴۲_۸۸۰۳۱۴۸۱۶۸۱۶۰۹۳۲۲۱۳_n

او خواهد آمد…

با رؤیای لحظه آمدنت، خیابان های انتظار را قدم می زنم.

چشم های خسته ام، درد سالیان دراز سکوتت را و سالیان سرد نیامدنت را در این کوچه های مه آلود می گرید.

 

هفته ها می روند و می آیند و من در ثانیه ثانیه جمعه ها تحلیل می روم.

 

جمعه ها می روند و می آیند و انتظار، ققنوسی است که آتش خاکسترش را خاموشی نیست…

shbzaman-photokade-1