Tag: ترس

چالش‌های زندگی‌تان را دوست داشته باشید…

زمانی که فیل‌های کوچک را تربیت می­کنند، طنابی به پاهایشان می­ بندند و آن را به تیرکی وصل می ­کنند که در داخل زمین محکم شده است. فیل­های کوچک بارها تلاش می­کنند که تیرک را از جا بکنند و خود را آزاد سازند، اما موفق نمی ­شوند و سرانجام زندانی بودن خود را می ­پذیرند. با گذشت زمان، فیل ­ها بزرگ می­شوند و توانایی آن را دارند که با یک ضربه، خود را آزاد سازند؛ اما این کار را نمی­کنند و همچنان زندانی باقی می­ مانند.
 
در واقع فیل­ ها زندانی ذهن خود هستند و این توهم را دارند که قادر به آزاد کردن خود نیستند و به خاطر همین وهم و خیال باطل، برای آزادی خود تلاش نمی ­کنند و تسلیم می­شوند.
ما انسان­ ها نیز همین طور هستیم و گاه فکری ما را با طناب به یک تیرک متصل می­ کند، و در حالی که توانایی انجام بسیاری از کارها را داریم، افکار گذشته باعث می ­شوند که تسلیم شویم.
 
mechanism-of-challenge-page-image

ادامه نوشته

بترس امّا ببند!

سلام

اغلب تصوّر می‌کنیم اگر به‌چیزی که از آن می‌ترسیم فکر کنیم ، ترس‌مان واقعیّت پیدا می‌کند. در حالی که ترس از یک واقعیّت خارجی و یا یک خیال ذهنی کاملا طبیعی است.

ترس ، یعنی چالشی وجود دارد که باید برای آن چاره‌ای بیاندیشید. صرف این‌که از چیزی می‌ترسید دلیل نمی‌شود از آن اجتناب کنید. شاید همان چیزی که از آن ترس دارید، برای شما بهترین کار و پیشامد باشد.

index

ادامه نوشته

توان روحي و جسمي شما، بسيار بالاست

« شرلي مک لين»، بازيگر مشهور آمريکايي در دهه 50 ميلادي و برنده جايزه اسکار، در کتاب خاطراتش با عنوان «به پا از کوه نيفتي» اینچنین آورده است:

«در نمايش بالۀ سيندرلا قرار بود که نقش فرشته مهربان را بازي کنم. ديگر چيزي به بالا رفتن پرده باقي نمانده بود و من هنوز در پشت پرده براي آمادگي بيشتر، جهش­هايي را انجام مي­دادم که ناگهان محکم به زمين افتادم و پايم زير بدنم ماند. درد بسيار شديدي در ناحيه قوزک پايم احساس نمودم. با عجله نگاهي به اطراف انداختم تا ببينم که کسي متوجه زمين خوردن من شده است يا نه؛ ولي هيچ کس در آن موقع توجهي به من نداشت. با نگراني نگاهي به قوزک پايم انداختم که در حال ورم کردن بود. ابتدا بند کفش خود را تا جايي که امکان داشت، محکم­تر کردم. درست وقتي که داشتم از جايم بلند مي­شدم، پرده نمايش بالا رفت.
 
941203_12064

ادامه نوشته

خطاب به آنها که مي‌گويند: مي‌خوانم، اما نمي‌فهمم

«هرچه مي‌خوانم نمي‌فهمم.» اين اولين جمله‌اي بود که با صدايي بغض آلود گفت و سپس با چهره‌اي درهم به دست­هايش خيره شد و انگشتانش را به بازي گرفت.مي­گفت هنوز کتاب را باز نکرده، سرش گيج مي­رود و تمرکز حواسش را از دست مي­دهد، و وقتي هم که با هزار زحمت، حواسش را متمرکز مي­کند، جملات کتاب برايش هيچ مفهومي ندارد، و با اينکه وقت زيادي را صرف مطالعه مي­کند، از اين همه مطالعه نتيجه اي نمي­گيرد و براي همين، امتحان امروزش را خراب کرده بود و معتقد بود که  امتحان نيم ترم را بدتر هم خواهد داد و هيچ اميدي به کسب نمرۀ قبولي نداشت.  

پرسيدم :« حالا چه مي‌خواهي بکني؟»                  
گفت:«اجازه بدهيد  که امتحان نيم ترم را ندهم؛ اين طور فقط اعصاب خودم و شما را خرد خواهم کرد.»
پرسيدم: «اگر در امتحان نيم ترم شرکت نکني، مشکلت حل خواهد شد؟»      
با ناراحتي گفت:« نه، اما حداقل نمره تک در کارنامه نيم ترمم نخواهم داشت و اميدوارم تا آزمون ترم بتوانم آن را جبران کنم .»
گفتم:« براي من مساله­اي نيست که در اين آزمون شرکت نکني ، اما فکر مي­کنم اين کار اشتباه است و بهتر است به جاي اينکه تسليم اضطراب شوي و به خودت تلقين کني که درس را نمي فهمي، با اعتماد به نفس در اين امتحان شرکت کني و مطمين باشي که موفق خواهي شد.»
 
با عصبانيت گفت: «شما حال و روز مرا درک نمي کنيد. فکر مي­کنيد که مي­خواهم از زير کار در بروم و از روي تنبلي دنبال بهانه مي­گردم؛ اما باور کنيد که اصلاً مغز من کشش مطالب مشکل و پيچيدۀ فلسفه را ندارد، و من هر چه سعي مي­کنم و درس مي­خوانم، بي فايده است.»
مي­دانستم آنچه که مي­گويد، واقعيت ندارد؛ زيرا او دانش آموز مستعد و باهوشي بود، اما اضطراب و ترس از عدم موفقيت، ذهن او را فلج کرده بود و تصوّر مي­کرد که در اين امتحان و شايد امتحانات دروس ديگر، موفق نخواهد شد.
 
17283070-Bored-and-Tired-Student-make-funny-grimace-Isolated-on-the-White-Background-Stock-Photo

ادامه نوشته