Tag: دعای فرج

در انتظار شما ای طلوع پایانی….

در امتداد خزان ، روزها زمستانی

و در غیاب شما ، آفتاب زندانی

 

جسارت است ولی یک سوال می پرسم

چقدر در پس پرده حضور پنهانی ؟

 

ببین برای شما جمعه ندبه می خوانند

نوادگان زمین خسته از پریشانی

soalcity_2762

چه وقت میرسد آقا نگاهتان باشد

برای شب زدگان آیت غزل خوانی ؟

 

چرا نمی رسی ای منتقم ببین امروز

به نیزه ها شده قرآن به دست شیطانی

 

دوباره پنجره ها ، زل زدن به غربت شهر

در انتظار شما ای طلوع پایانی

برای آمدن این جمعه هم مهیا نیست…

تمام راه ظهور تو با گنه بستم

دروغ گفته‌ام آقا که منتظر هستم


کسی به فکر شما نیست راست می‌گویم

دعا برای تو بازی‌ست راست می‌گویم
 

اگرچه شهر برای شما چراغان است

برای کشتن تو نیزه هم فراوان است
 

من از سرودن شعر ظهور می‌ترسم

دوباره بیعت و بعدش عبور می‌ترسم
 

من از سیاهی شب‌های تار می‌گویم

من از خزان شدن این بهار می‌گویم
 

درون سینه ما عشق یخ زده آقا

تمام مزرعه‌هامان ملخ زده آقا
 

کسی که با تو بماند به جانت آقا نیست

برای آمدن این جمعه هم مهیا نیست

%d9%81%d8%b1%d8%ac

چه قدر ندبه بخوانم! چرا نمی آیی؟

دلم گرفته از این جمعه های تکراری
دلم گرفته از این انتظار اجباری

چه قدر ندبه بخوانم! چرا نمی آیی؟
چه دیده ایی که از این دل شکسته بیزاری!؟

۱۰۵۳۱۴۸۳۸۱۳۱۸۱۶۲۹۷۸۳
نیا! به درد خودم گریه می کنم، باشد
شما که از بدی حال من خبر داری

«صلاح مملکت خویش خسروان دانند»
ازاین به بعد غزل، من ندارم اصراری

نیا! که وُسع خرید کلافِ نخ هم نیست
شما که با خبر از نرخ هایِ بازاری

امان نمی دهدم گریه، درد و دل دارم
به سینه مانده چه ناگفته هایِ بسیاری

به جان مادرت آقا به کار می آیم
مرا اگر تو در این روضه ها نگه داری

به درد می خورم آقا، مرا تحمل کن
به جای «شیعه» بخوانم «غلام درباری»

تو شاهدی! جگرم خرجِ روضه هاتان شد
گمان کنم که به من اندکی بدهکاری

ببخش، حرف زیادی زدم، غلط کردم
شما امامی و من هم غلام، مختاری

مرا فراق و غمت می کشد، تو خواهی دید
که خورده برگۀ ترحیم من به دیواری

آقا ، بهار من زمستان است بی تو …

آقا ، بهار من زمستان است بی تو

صحرا و کوه و دشت بی جان است بی تو

عید بدون تو صفا دارد ؟  ندارد

اصلا چرا این چهره خندان است بی تو

ای یوسف گم گشته ی دل در کجایی ؟

چشمان بر در مانده گریان است بی تو

۱۳۹۴۰۳۱۲۱۵۳۳۴۴۷۰۵۴۱۹۰۱۴

از خاک بازی خسته ام  باور کن آقا

دنیا برایم مثل زندان است بی تو

کم کم جوانی رفت و حالا وقت پیری ست

این زندگی هم رو به پایان است بی تو

لیلی خبر دارد که مجنون در چه حال است ؟

مجنون کماکان در بیابان است بی تو

من مانده ام در نیمه شب با این غزل ها

آری ، دو باره وقت باران است بی تو ….

من اگر منتظرم از چه نمردم بی تو…

جمعه ها را همه از بس که شمردم بی تو

بغض خود را وسط سینه فشردم بی تو

 

بسکه هر جمعه غروب آمد و دلگیرم کرد

دل به دریای غم و غصه سپردم بی تو


تا به اینجا که به درد تو نخوردم آقا

هیچ وقت از ته دل غصه نخوردم بی تو

imam-zaman-texts-profile-photos-2


چاره ای کن، گره افتاده به کار دل من

راهی از کار دلم پیش نبردم بی تو

 

سالها می شود از خویش سؤالی دارم

من اگر منتظرم از چه نمردم بی تو

 

با حساب دل خود هرچه نوشتم دیدم

من از این زندگیم سود نبردم بی تو

 

گذری کن به مزارم به خدا محتاجم

من اگر سر به دل خاک سپردم بی تو