Tag: دعای فرج

صد جمعه دیده ایم و شما را ندیده ایم…

صد جمعه دیده ایم و شما را ندیده ایم

از درد گفته ایم و دوا را ندیده ایم

 

چشمان ما هر آنچه به جز یار دیده است !

از بخت تیره وجه خدا را ندیده ایم

 

چرخیده ایم دور سر خویش تا کنون

اما مسیر پای شما را ندیده ایم

 

خون دل است قسمت ما از فراق یار

از روزگار ما که مدارا ندیده ایم

 

هستیم اسیر ظلمت محض و نخواستیم

تا حال اگر که شمس هدی را ندیده ایم

 

از ذکر مانده ایم چو تسبیح پاره شد

وقت سحر نسیم دعا را ندیده ایم

 

چندین محرم آمد و رفت و نیامدی

آقا بیا که کرب و بلا را ندیده ایم

_____۲۰۱۴۱۲۲۲_۱۹۵۸۸۸۱۸۲۷

تو ای صفای ضمیرم! چرا نمی آیی؟

تو ای صفای ضمیرم! چرا نمی آیی؟

چرا بهانه نگیرم؟ چرا نمی آیی؟ 

 

اگر حجاب ظهورت وجود تار من است

خدا کند که بمیرم! چرا نمی آیی؟ 

 

تو امر کن سر خود را بدست می گیرم

ببین چقدر دلیرم چرا نمی آیی؟

 

میان خلقت من با گل تو رابطه ای است 

من از تراب غدیرم، چرا نمی آیی؟ 

 

هوای دیدن سرداب غیبتت دارم 

به این رواق اسیرم، چرا نمی آیی؟

۳۴۴۰۳_۵۴۰

می‌نشینم تا ظهور سرخ مردی سبزپوش…

با تو ام ای دشت بی پایان، سوار ما چه شد؟

یکه‌تاز جاده‌های انتظار ما چه شد؟
 

آشنای «لا فتی الا علی» آنک کجاست؟

صاحب «لا سیف الا ذوالفقار» ما چه شد؟
 

چهارده قرن است چهل منزل عطش پیموده ایم

التیام زخم‌های بی شمار ما چه شد؟
iiiiii

چشم یوسف انتظاران را کسی بینا نکرد

روشنای دیده امیدوار ما چه شد؟
 

باز ای موعود! بی تو جمعه‌ای دیگر گذشت

کشت ما را بی قراری پس قرار ما چه شد؟
 

می‌نشینم تا ظهور سرخ مردی سبزپوش

آن زمان دیگر نمی پرسم بهار ما چه شد؟

برای آمدن این جمعه هم مهیا نیست…

تمام راه ظهور تو با گنه بستم

دروغ گفته‌ام آقا که منتظر هستم


کسی به فکر شما نیست راست می‌گویم

دعا برای تو بازی‌ست راست می‌گویم
 

اگرچه شهر برای شما چراغان است

برای کشتن تو نیزه هم فراوان است
 

من از سرودن شعر ظهور می‌ترسم

دوباره بیعت و بعدش عبور می‌ترسم


images

من از سیاهی شب‌های تار می‌گویم

من از خزان شدن این بهار می‌گویم
 

درون سینه ما عشق یخ زده آقا

تمام مزرعه‌هامان ملخ زده آقا
 

کسی که با تو بماند به جانت آقا نیست

برای آمدن این جمعه هم مهیا نیست

کی توانم دیده را محو تماشایت کنم

                       کی توانم دیده را محو تماشایت کنم                          

یک نظر بر صورت و چشمان شهلایت کنم

 

                   یک نگه کن بردل بشکسته و بیتاب من                    

تا وجودم را فدای ماه رخسارت کنم

 

                      باده ام را از شراب عشق خود لبریز کن                    

 تا که خود را مست آن پیمانه نابت کنم

luxp8yirobkjla

            گرچه قلب ودیده ام شایسته روی تو نیست          

عاقبت این دیده را فرش ره پایت کنم

 

                   گر به رویم چهره بگشایی، زشوق روی تو               

هستی خود را نثار چهره ماهت کنم

 

                         سائلت را گربرانی از حریمت، یا کریم                        

 تا گشایی درگهت هر دم تمنایت کنم

 

                      تو بیا بر دیده خونبار من دستی بکش                      

تا توانم هر دو را وقف قدمهایت کنم