Tag: طنز

طنز کنکوری…

آورده­ اند که  در ۲۸ ذی‌الحجۀ سال ۴۲۰ هجری قمری، آن هنگام که دولت ورد، فرش بوقلمون بگسترانیدی و بلبلان تصنیف سور ربیع بنواختی، ابو عبدا… عبدالواحد محمد جوزجانی که سالیانی چند پشت کنکور بودی و نیک از آن بنالیدی، در پی آن شد تا برای گریز از این دیو دو سر، گزیری بیابد. بدین منظور، برّ و بحر بسیار بپیمود تا مفتاح موفقیت بستاند.
 
در راه پیرمرد خارکنی را بدید. از باب محادثه با او بشد و شرحی از احوال خود بداد و او را بگفت: «ای پیر ! تو که سرد و گرم روزگار بسیار چشیده­ای، دانی که علاج کار من نزد کیست؟» پیرمرد اندکی تامل کرد و سری بجنباند و آهسته بگفت: «در این شهر مردی است پر آوازه؛ اوستادی حاذق که در دانایی بی­ همتاست. نزد او رو تا چراغ راه خود یابی.»
 
عبدالواحد که از این حدیث به وجد آمده بود، نام استاد را بپرسید. پیرمرد بگفت: «نامش بوعلی سیناست و در این شهر همه او را بشناسندی.» سپس خار بر پشت نهاد و برفت. عبدالواحد شادمان از این خبر، راه شهر در پیش بگرفت تا علاج کارش را از استاد  استادان بپرسد. در راه مردی را بدید که بر لب جویی نشسته بود و گریان اشعاری چند از شاعر نامدار رودکی را زمزمه کردی  و به افسوس  سر خویش را تکان دادی. عبدالواحد گفت: «ای مرد ! اوستاد  ابوعلی سینا را می ­شناسی؟» مرد با شنیدن نام بوعلی، آهی از دل پر درد برکشیدی و نمی بر چشم آوردی و گفت: «آری، او را می ­شناسم. سالیانی پیش دانشجو بودم و چند ترم مشروط شدم. چاره کار را حضور در مجلس استاد دانستم تا برنامه­ای نکو برای وصول به مقصود به من عرضه نماید. اوستاد نیز برنامه­ای به من بداد و سرّ پاس کردن دروس را در عمل به آن افعال دانست؛ لیکن من آن افعال را صعب بدیدم و درس و بحث را به یک سو نهاده و به لهو و لعب روی آوردم و آخرالامر از دانشگاه اخراج بشدم و اکنون پیر و درهم شکسته و گرد غم بر سر و روی نشسته، در این گوشه نظّاره‌گرِ گذر عمرم و اشعار گرانمایۀ رودکی را زمزمه می‌کنم که :  
 
شد آن زمانه که رویش به سان دیبا بود                              شد آن زمانه که مویش به سان قطران بود
کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم                                          عصا بیار، که وقت عصا و انبان بود
 
13911018145928173_photol