Tag: مدرسه

آغاز سال تحصیلی و حفظ روحیه ترقی و تعالی

با فرا رسیدن پاییز و آمدن مهرماه و نواخته شدن زنگ مدارس و شروع کلاس‌های دانشگاه‌ها، رسماً سال تحصیلی جدید آغاز می‌شود و نسیم حرکت نوید بخش میلیون‌ها دانش‌آموز و دانشجوی ایرانی در مقاطع مختلف تحصیلی و دانشگاهی برای کسب دانش و فضیلت همراه با بالندگی و پویندگی وزیدن می‌گیرد.
 
آغاز سال تحصیلی جدید از منظر فردی و اجتماعی، در بردارنده فرصت‌ها و تهدیدهای قابل توجهی است؛ فرصت از این لحاظ که به هر روی، شروع دوره‌ای جدید و گام نهادن در مسیر پیشرفت علمی از سوی دانش‌آموزان و دانشجویان را نوید می‌دهد، و تهدید از آن جهت که اگر برای این پتانسیل با ارزش، که در وجود میلیون‌ها دانش‌آموز و دانشجو جریان دارد، تدبیری اندیشیده نشود و برنامه‌ریزی دقیقی برای هدایت این استعدادهای عظیم و شگرف، که سرمایه‌های با ارزش این مردمند، صورت نگیرد، عملاً پیشرفت قابل توجهی در عرصه‌های علم و فناوری و سایر حوزه‌هایی که با دانش‌اندوزی و علم‌آموزی مرتبطند حاصل نخواهد شد.
 
در این میان، می‌توان دانش‌آموزان یا دانشجویان را از یک منظر به دو دسته تقسیم کرد: گروهی که از یک مقطع تحصیلی به یک مقطع تحصیلی دیگر وارد می‌شوند، و گروهی که دانش‌آموخته آخرین مقطع تحصیلی مدارس (دوره متوسطه) هستند و پس از موفقیت در آزمون سراسری یا سایر آزمون‌های مشابه، تازه از یک نهاد آموزشی به یک نهاد آموزشی دیگر نقل مکان کرده و در حال آشنایی با تفاوت‌ها و شباهت‌های میان این دو نهاد مهم و اثر‌گذار در زندگی شخصی و اجتماعی هر فرد هستند.
 
هر یک از گروه‌های پیشگفته، در مواجه شدن با مقطع جدید یا نهاد آموزشی تازه، با تغییراتی روبرو می‌شوند که در جای خود برای آنها این تفاوت‌ها و شباهت‌ها جالب توجه خواهد بود؛ اما نکته مهم‌تر، که پرداختن به آن در این مجال لازم به نظر می‌رسد، حفظ روحیه ترقی و تعالی برای جهش به سمت مقاطع تحصیلی و دانشگاهی بالاتر است که الزاماً در نتیجه حرکت و شور آفرینی پیوسته و ممتد از سوی دانش‌آموزان یا دانشجویان حاصل می‌شود؛ به دیگر سخن، ورود به یک مقطع تحصیلی دیگر در نهاد آموزشی مدرسه یا دانشگاه یا وارد شدن از مدرسه به دانشگاه یا ارتقای سال تحصیلی، به خودی خود ارزشمند و ارزش‌‌آفرین نیست؛
 
بلکه آن چیزی ارزشمند و ارزش‌آفرین است که بتواند اولاً دایمی و هدفمند باشد، و ثانیاً در یک مسیر مستقیم ما را به سمت پیشرفت، ترقی و تعالی بعدی به صورت تدریجی رهنمون گردد؛ در غیر این صورت، ادامه تحصیل در هر یک از مقاطع تحصیلی مدرسه یا دانشگاه، اگر هدف ارزشمندی را با خود به همراه نداشته و تنها از روی «عادت» یا خواسته دیگران، به ویژه پدر و مادر، یا عقب نماندن از زمانه باشد، نه تنها از هدفمندی تهی بوده و کم ارزش خواهد بود، بلکه جز اتلاف عمر و سرمایه دانش‌آموز یا دانشجو و جامعه، هیچ حاصلی را در بر نخواهد داشت؛ ضمن آنکه موجب به هدر رفتن سرمایه‌های عظیم مادی و معنوی کشور نیز خواهد شد.
 
این بحث را در این ستون، با آرزوی اندیشه بیشتر و فراگیر‌تر تمام دانش‌اندوزان، اعم از دانش‌آموزان و دانشجویان، در مورد اهداف خود، به پایان می‌بریم که نقل (به مضمون) است که یکی از معصومان (ع) فرمودند: خداوند رحمت کند کسی را که بیندیشد از کجا آمده است، در کجا هست و به کجا خواهد رفت.
 
images
کنکور آسان است,استاد حسین احمدی,انتشارات گیلنا

منبع:پیک سنجش

اول مهر… نخستین تجربه

… راستی چه زود میگذرد! انگار همین دیروز بود. وقتی که از مدرسه می آمدیم، با بغضی چمبره زده در گلو و کف دستی تاول زده از ترکه ی آلبالو، و مادر که دلسوزانه به تسلای ما ، و یا شاید به دلجویی از خودش ، با همه ی دانایی که داشت زمزمه می کرد: "بچه جون تو هنوز نمی دونی. از قدیم گفتنه اند چوب معلم گله…!"

واقعا که زندگی راستی چه زود می گذرد! انگار همین دیروز بود که مادر با تعجیل و شتابی در قدم هایش دست تو را گرفته بود و در درازای خیابانی آنسوترک  محله و خانه کشیده می شد و به دنبال خودت می کشاندت. دیر شده بود. آنقدر که در خانه دل دل کرده بودی و به دلشوره ی اولین روز مدرسه پا از پا بر نداشته بودی، دیر شده بود.

مادر با گام های کشیده اش تو را به دنبال می کشید و بال چادرش در باد بال بال می زد و کشیده می شد. رگه ای از سوز سرما در تن هوا بود. دست مادر اما گرم و مهربان. گاهی که قدم هایش را سست می کرد تا نفست راست شود و پس نشفتی ، فرصتی می شد تا نگاهت به نگاهش بیفتد. نگاهی که آمیزه ای از غرور و ترحم بود. (غرور شاید از اینکه فرزندش به بار نشسته و به سن مدرسه رسیده. ترحم اما چرا…!؟)

images

می بردت تا تو را به مدرسه بسپاردت. می رفت تا تو بمانی و او برگردد.

تجربه ی اولین جدایی ات شاید.

تو در آنسوی در و دیوار و نیمکت و تخته های ساه می ماندی و مادر تمام راه را، و این بار نه به شتاب، که انگار دل شکسته و پاره ای از جانش در جایی جا مانده برمیگشت، شاید حتی پای چشمش هم تر شده بود. نمی دانستی. ولی این را می دانستی و حتما امروز هم به یاد داری. اینک چه دلتنگ شده بودی. چه تنها مانده بودی. غربت غروبی پاییزی بر دلت نشسته بود و تو در خودت شکسته بودی… مادر رفته بود و تو انگار تازه معنای آن حس ترحم را در نگاهش می فهمیدی. راستی که چقدر قابل ترحم بودی آن روز…

روز اول مهر ماه سالی که برای اولین بار به مدرسه رفتی…

زندگی راستی چه زود میگذرد. انگار همین دیروز بود. درازای درد را می گویم که از بند انگشت شروع  می شد و تا فرق سر تیر می کشد.

درد که می گویم، نه آنقدر سخت که مثل مردن. شاید آنقدر تلخ و عذاب آور که مثل شکنجه.

معلم خط را می گویم. قلم های نی را که یادت هست؟ بارها از خودمان پرسیدیم چرا وقتی معلم خط با هر چه زور که داشت شکنندگی انگشتانمان را در بندبند نی ضرب می کرد، قلم نی نمی شکست!؟

راستی که چه قلم هایی داشتیم. چه شیشه های مرکب هایی. چه لیقه های دواتی… یادت هست؟ چه خطی می نوشتیم. "جور استاد به از مهر پدر" چه می دانستیم. شاید هم استاد خط، داشت جور مهر پدر را می کشید و ما نمی فهمیدیم.

حرف مادر را یادت هست؟ اینکه:" بچه جون تو هنوز نمی فهمی. از قدیم گفته اند چوب معلم گله" و عجیب اینکه امروز و هنوز هم نمی فهمیم. اینکه چرا و چطور یک معلم می توانست آن همه بد باشد.

ولی نه. از حق هم نباید گذشت. معلم ها همه هم آنقدر ها بد نبودند. از اجبار و اتفاقی که شاید چند نفری را هم به کلاس و لباس معلم ها کشانده بود بگذریم، به گذار ایثار و مدارا و محبت می رسیم که بسیاری از معلمان من و تو از ساکنان قانع و صبور آن بودند.

چارسوق این گذر به شمع وجود آن نازنین روشن بود، و هم آنان، قلندران بیدار شب های بلند ندانستن های من و تو بودند. پس، یادشان در تاریکخانه ی خاطر ما روشن باد.

راستی که این قافله ی عمر چه زود می گذرد! اول مهر ماه سالی که پشت نیمکت مدرسه ای در جایی از آنجا که زبان همکلاس و معلم و درس و کتابش زبان مادر بود و زبان مادری مان بود، تا امروز اول مهر ماه که ایستاده یا نشسته ای در گوشه ای از سرزمینی که پدری نیست و زبانش هرچه که هست، مادری نیست.

راستی که چقدر دلم تنگ است برای آن نیمکت چوبی رو به تخته سیاه مدرسه ام. برای همهمه ی بچه ها در حیاط مدرسه. برای نقشه ی ایرانی که آنجا در کلاس و بر دیوار آویزان بود. برای صدای گرم و روشن معلمم که به زبان مادری از سرزمین پدری می گفت …

و بالاخره که امروز، در خطی از مدارت دوم یا سوم باز به هم می رسیم. با کوله باری از خاطرات و یادها. خاطرات و یادهایی که در گذران این همه سال جای جای کمرنگ و بیرنگ شده. درست مثل رنگ جوگندمی موهای من و تو. به هم می رسیم. نگفته، انگار که گفته ایم، گذشته ها گذشته. حالا دیگر نگران سرزمین پدری مان هستیم و زبان مادری بچه هایمان.

قافله ی عمر می گذرد. و چه تند و با شتاب. من و تو نیز با این قافله همراهیم و می رویم. خاطرات و یادهایمان پاک و کمرنگ می شود. رشته های نقره ای و سفیدی که به نقد جوانی خریده ایم، زینت موهایمان و نگاه هایمان نگران آینده است. ما- من و تو- ما همدرس و مدرسه ای های قدیم. همکلاسی های آن روز ها …

 

تعطیلی کلیه مقاطع تحصیلی و دانشگاه های تهران امروز، دوشنبه(۹ بهمن‌)

به گزارش خبرنگار جام‌جم آنلاین به نقل از ایسنا، محمدحسین مقیمی با تاکید بر یخبندان و برودت هوا برای امروز (۹ بهمن‌) گفت: فردا کلیه مدارس در کلیه مقاطع پیش‌دبستانی، دبستان، متوسطه، دبیرستان و همچنین دانشگاه‌ها در کل استان تهران در نوبت صبح وبعد ازظهر تعطیل هستند.

وی تاکید کرد: در خصوص تاخیر در ساعات کاری ادارات و یا تعطیلی آنها بعدا تصمیم گیری خواهد شد و از طریق صدا و سیما و خبرگزاری‌های معتبر به اطلاع شهروندان خواهد رسید.

بر اساس اعلام روابط عمومی اداره کل آموزش و پرورش شهرستانهای استان تهران، با توجه به ادامه بارش برف و یخبندان کلیه مقاطع تحصیلی آموزش و پرورش شهرستانهای استان تهران در دو نوبت صبح و عصر روز دوشنبه (۹ بهمن) ماه تعطیل است.

index

 

سخت کوشان: مگی مک دانل

امسال از میان بیست هزار کاندیدا از سراسر جهان، مگی مک دانل از کانادا، به عنوان بهترین معلم، یک میلیون دلار جایزه گرفت. نام این معلم را به عنوان بهترین معلم جهان، یک فضانورد فرانسوی از ایستگاه  فضایی  اعلام کرد.
 
مگی بعد از تمام کردن دانشگاه به آفریقا رفت و پنج سال معلم کودکان مبتلا به ایدز بود. او در این سفر سه مؤسسۀ خیریه در آفریقا راه اندازی کرد که دو تا از این مؤسسات، به تاسیس مدرسه و یکی به جمع آوری کتاب‌های رایگان برای دانش آموزاناختصاص دارند.
 
او بعد از بازگشت به کانادا، به قطب رفت و سِمت معلمی را برای کودکان" اینویت" که سردترین نقطه جهان است به عهده گرفت.
 
۱۱-۲-۹۲۰x450

حسرتها و فرصتها…

دوست خوبم سلام،

امروز، این ساعت و این لحظه ای که مشغول مطالعه این چند خط کوتاه هستی، دیگر هیچ وقت نه برای تو، نه برای من و نه حتی برای پولدارترین ها و با نفوذترین انسانهای روی زمین، تکرار نخواهد شد. بدون شک همه ما، گاهی احساسی تلخ و گزنده را تجربه کرده ایم که حسرت، می گویند و جالب است در هر سن و شرایطی که باشیم، و بخصوص با توجه به روحیاتی که داریم، حسرت چیزهایی را می خوریم که یا زا دست داده ایم، یا بزور از ما دریغ شد و یا حتی در حسرت آرزویی می مانیم که به آن نرسیدیم و برای همیشه در ذهنمان تبدیل می شود به مدینه فاضله ای که به آن نرسیدیم…

من هم حسرتهای زیادی داشتم و مطمئنم در آینده نیز خواهم داشت و شک ندارم، تو دوست خوبم هم چنین احساسی را تجربه کرده ای… حالا کمی از حسهای عرفانی و طلب نامطلوب و طی طریق عاشق برای رسیدن به کمال مطلق که بگذریم، می رسیم به شما دوستان خوبم که قرار است امسال در میان صدها نفر داوطلب کنکور باشید. می خواهم کمی حسرتهایی را بیان کنم که شاید خود من آنها را با تمام وجود حس کردم و برخی از آنها، با تلاش من تبدیل به فرصت شد و برخی دیگر هم چنان حسرت ماند و البته حالا که کمی بزرگتر شدم، می بینم نام آن حس، حسرت نبود اما من آن روزها حسرت می خوردم…

images

ادامه نوشته