Tag: موفقیت

راه یافتن به لیست ٢٠ چهره تاثیرگذار دنیا، تنها با دو درصد توانایى یک دست

اکثر ما در ناامیدی‌ها و شکست‌هایمان به آنچه که نتوانسته‌ایم به دست آوریم فکر می‌کنیم و مدام در حال شکایت از نداشته‌هایمان هستیم. به راستی چند نفر از ما به توانایی‌هایی که داریم اعتماد می‌کنیم و روی آنچه که می‌توانیم انجام دهیم تمرکز می‌کنیم؟
 
وحید رجبلو، جوان ۳۰ ساله‌ای است که با معلولیت ۹۸ درصدی، موفق به راه اندازی پلتفرمی ویژه برای خدمت رسانی به معلولان و همدردان خود شده است. او بیشتر کارهایش را تنها با توان دو درصد از دست راستش انجام می‌دهد، و به تازگی از سوی کمیته غیرانتفاعی بین‌المللی جوانان جهان(JCI)به عنوان یکی از ۲۰ چهره تاثیرگذار در دنیا شناخته شده است.
 
کمیته بین‌المللی جوانان جهان، هر سال با معرفی جوانان شایسته و تاثیرگذار جهان، فرصت‌های توسعه برای توانمندسازی جوانان را فراهم می‌کند و این نخستین بار است که جوانی از ایران به این رقابت جهانی راه پیدا کرده و در لیست ۲۰ نفره این کمیته قرار گرفته است.
 
۲۶۷۱۶۶۵

گاشاو طاهر، جوانی که توانستن را معنی بخشید: یک میلیون درخت برای اتیوپی

«نمی‌توانم، دستم خالی است، پول ندارم، پارتی ندارم، کسی کمکم نمی‌کند.» شما هم شاید بارها این جملات را گفته باشید یا آنها را از دیگران شنیده باشید. متاسفانه این روزها برخی از جوانان تصور می‌کنند که باید تمامی امکانات برایشان مهیا باشد و آنها بدون مواجه شدن با سختی‌ها و مشکلات به هدف خویش دست یابند. اگر در درس خواندن موفق نیستند، بهانۀ‌شان این است که از مدرسه و معلم خوب محروم هستند. اگر کار ندارند، می‌گویند که دلیلش نداشتن سرمایه است. اگر چرخ زندگی‌شان خوب نمی‌چرخد، می‌گویند مشکل از اینجاست که والدین ثروتمندی نداشته‌اند. وقتی هم برایشان از افراد بزرگ و موفق مثال می‌زنیم، می‌گویند که آنها متعلق به گذشته یا کشورهایی با امکانات دیگر هستند؛ اما گاشاو طاهر، مردی  از کشور اتیوپی، کشوری که سال‌هاست با خشکسالی،  فرسایش خاک و در نهایت قحطی شدید گریبان‌گیر است، نشان داد که خواستن و کمر همت بستن، مهمترین اصل برای رسیدن به موفقیت است.
 
به عنوان کودکی که در اتیوپی به دنیا آمده بود، «گاشاو طاهر» در روستایی با انبوهی از درختان سرسبز بزرگ شد که از میان انبوه شاخ و برگهای این درختان، حتی آسمان را هم نمیشد دید؛ ولی هنگامی که طاهر بعد از سالها زندگی در آمریکا به کشورش بازگشت، با دیدن زادگاهش، که بر اثر جنگلزدایی بیش از حد، به زمینى خشک و بایر و بدون درخت تبدیل شده بود، بسیار شوکه شد. جنگل انبوه به بیابانی خشک تبدیل شده بود و از بین ۱۰ تا ۱۵رودخانهای که او دوران کودکیاش را در کنار آنها سپری کرده بود، به غیر از تنها یک یا دو رودخانه، سایر رودخانه‌ها خشک شده بودند. در همسایگى او، که به گفته طاهر ۸۰ درصدشان کشاورز بودند، هیچکدام قادر به کاشت محصول، حتی به اندازهای که براى سیر کردن خودشان کافى باشد، نبودند؛ ضمن آنکه مالاریا در حال گسترش بود و اصلیترین دلیل مرگ در این منطقه محسوب میشد.
 
اثرات این فاجعه صرفاً از دیدگاه زیباییشناسی نبود؛ زیرا  کارشناسان، جنگلزدایی وسیع در آفریقا و عواقب آن را (افزایش دمای زمین، افزایش مالاریا و کمبود منابعی مانند شاخ و برگ درختان را که برای تهیه داروهای سنتی نیز از آنها استفاده میشد) با جنگ و درگیریهای این منطقه مرتبط میدانند.
 
طاهر میگوید: «من استیصال و ناامیدی را در چهره مردم، به خصوص جوانانی که بسیاری از آنها خود فرزندان والدینی بودند که گرفتار بیماری ایدز شده بودند، مىدیدم؛ جوانانی که احساس میکردند هیچ آیندهای ندارند و من میدانستم که باید برای آنها کاری بکنم.» او در ادامه میگوید: «من شروع به صحبت با بچهها کردم و آنها در جواب به من گفتند که به شغل نیاز دارند، چیزی برای خوردن میخواهند، و پول نیاز دارند تا لوازم مورد نیاز مدرسه‌شان را بخرند، و من میدانستم که  آنها بیش از همه به امید نیاز داشتند.»
 
برنامه‌ای که طاهر در سر داشت، بسیار ساده بود: کاشتن درختان بیشتر، گذاشتن افراد بر سر کار، و، در نتیجه،  بازسازی جامعه و محیط زیست روستایش در اتیوپی.
 
طاهر به زادگاهش بازگشت. او ابتدا تنها چند نفر از افراد جوان زادگاهش را برای انجام این کار جمع کرد و شروع به آموزش آنها کرد. کم کم همان افراد، دوستان و خانوادههای خود را جمع کردند تا به صدها نفر رسیدند. طاهر کارش را با حدود کمتر از یک هکتار زمین و با کاشتن نهال در دامنه کوهها آغاز کرد، و، در نهایت، با تلاش و گفت و گوی بسیار با مقامات دولتی، هکتارها زمین بایر برای کاشت درخت از دولت گرفت و جوانان محلی را، اعم از مسیحی و مسلمان، برای کاشت درختان بر سر کار نهاد که این موضوع خود نه تنها باعث کارآفرینی شد، بلکه همیاری و همبستگی بیشتر افراد محلى را نیز سبب شد.
 
شرکت مردم نهادى که طاهر با نام «بنیاد گرین لند» یا «سرزمین سبز» تاسیس کرد، توانست بیش از یک میلیون درخت را در اتیوپی بکارد، و بیش از ۴۵۰ نفر را بر سر کار قرار دهد، و نه تنها کرامت را به این افراد بازگرداند، بلکه این توانایی را نیز به آنها بخشید تا بتوانند وجود آیندهای را برای اتیوپی متصور شوند.
 
در حال حاضر، همان طور که پروسه بهبود و افزایش درختان ادامه دارد، چمنها و انواع محصولات نیز در حال رشد هستند و با تغییر آب و هوا، حیوانات و حیات وحش، که در این منطقه کاهش یافته بود، کم کم در حال بازگشت به روستا و زیستگاههایشان هستند. اکنون حدود ۴۴۵۰ هکتار دیگر زمین در اختیار طاهر قرار داده شده است و او در تلاش است که ۱۰۰۰ نفر دیگر را برای کاشت درختان میوه، که در جلوگیری از فرسایش و تامین منبع غذایی دارای اهمیت فراوانی هستند، استخدام کند.
 
وی می‌گوید: «هدف اصلی من، سبز کردن دوباره اتیوپی است. این هدف، به من انگیزه می‌دهد، مرا تحت تاثیر قرار داده و رو به جلو حرکت می‌دهد.»
 
طاهر همچنین میگوید: «آن چه من در این مسیر آموختم، این است که یک فرد میتواند دیگران را مشارکت دهد و با راهنمایی‌شان، در آنها دیدگاهی ایجاد کند که سبب تغییر شود، و از آن مهمتر اینکه اگر یک نفر میتواند چنین کاری را انجام دهد، پس با همکاری هم میتوانیم تغییراتی بسیار بزرگ را ایجاد کنیم.»
 

طاهر گاشاو: اگر یک نفر میتواند چنین کاری را انجام دهد (کاشت یک میلیون درخت در اتیوپی)، پس با همکاری هم میتوانیم تغییراتی بسیار بزرگ را ایجاد کنیم

اگر می‌خواهید موفق باشید: این روزها بیشتر بخندید!(بخش ۱ از ۲)

وقتی پزشکان به «نورمن کازینز» گفتند که به بیماری اسپوندیلیت آنکیلوزان یا روماتیسم ستون فقرات، که یک بیماری مفصلی پیش رونده است، مبتلاست،  اضافه کردند که هیچ کمکی نمی ­توانند به او بکنند و باید آماده باشد که بعد از تحمل دوره­ای درد جانکاه، از دنیا برود؛ اما کازینز، به جای آنکه دلمرده شود و خود را برای مرگ آماده کند، اتاقی در یک هتل گرفت و هر فیلم خنده­‌داری را که می ­توانست پیدا کند، کرایه کرد. او بارها و بارها نشست و این فیلم­ها را تماشا کرد و از ته دل خندید و پس از شش ماه خنده درمانی، که خودش برای خودش تجویز کرده بود، پزشکان در نهایت تعجب دریافتند که بیماری او کاملاً درمان شده و هیچ اثری از آن نیست! این نتیجه حیرت انگیز باعث شد تا کازینز کتاب «آناتومی یک بیماری» را بنویسد و منتشر کند. سپس او پیرامون کارکرد «آندورفین­ ها» پژوهش گسترده­ای را آغاز کرد.
 
آندورفین­ها موادی شیمیایی هستند که وقتی می ­خندیم، در مغز آزاد می­شوند. آنها همان ترکیب شیمیایی مورفین و هرویین را دارند و ضمن اینکه اثر آرام بخشی روی بدن می­گذارند، سیستم ایمنی بدن را نیز تقویت می­ کنند. این امر توضیح می­دهد که چرا آدم­های شاد به ندرت بیمار می­شوند، در حالی که کسانی که مدام از همه چیز و همه کس گله و شکایت می­کنند، اغلب اوقات بیمار هستند؛ به عنوان مثال، بین خنده و پادتن‌هایی که سرماخوردگی را از بدن می‌راند، رابطه‌ای وجود دارد.
 
اهمیت این امر برای داوطلبان آزمون سراسری زمانی بیشتر آشکار می ­شود که بدانیم طبق یک آمار، کودکان پیش­ دبستانی، و حتی کوچک­تر، در روز به طور متوسط ۴۰۰ مرتبه می­خندند، اما این میزان در میان نوجوانان و جوانان، تنها ۱۵ مرتبه و حتی کمتر است؛ در حالی که وقتی ما می­خندیم، همه چیز به نفع جسم و ذهن ما پیش می­رود و ماده آندروفینی که در هنگام خندیدن در مغز ما آزاد می­ شود، در سیستم تنفسی به گونه­ای عمل می­کند که انگار به ورزش دویدن پرداخته­ ایم.
 
البته ما نیز قبول داریم که تنها زمانی قادر به خندیدن خواهیم بود که خیالی آسوده داشته باشیم، اما داشتن یک خیال آسوده، بر عهده ماست. باید بپذیریم که مشکلات هیچ وقت تمام نمی­شوند و ما در هر ردۀ سنی که هستیم، دغدغه­های خودمان را داریم. اگر یک کودک می­تواند بخندد، برای این است که در زمان حال زندگی می­کند و خود را در غم و اندوه گذشته رها نمی­کند؛ وگرنه برای یک کودک هم، نداشتن اسباب بازی مورد علاقه یا تنقلاتی که دوست دارد، بسیار غم انگیز است، اما به طور طبیعی اکثر کودکان، به سرعت اندوه خود را فراموش می­کنند و در لذت آنچه دارند، غرق می­شوند.  
 
به عبارت دیگر، لازمۀ  هنر شاد بودن، توانایی خندیدن به مشکلات در کوتاه­ترین زمان ممکن، بعد از وقوع آنهاست؛ وگرنه همۀ مردم، که روی کرۀ زمین زندگی می­ کنند، به نوعی با مشکلات گوناگونی مواجه هستند. هر کس در زندگی برای خود مشکلاتی دارد، اما آن دسته از مردم که شاد هستند، خود را از اندوه گذشته یا نگرانی برای غم نیامده، نجات می­دهند. ممکن  است افرادی باشند که با داشتن مشکلاتی مثل: از دست دادن یکی از نزدیکان، ورشکستگی، مشکلات خانوادگی و …. تا دو سال نتوانند بخندند، اما در این میان، کسانی هم هستند که در مدت زمانی کوتاه به این نتیجه می­رسند که باید به مشکلاتشان بخندند؛ بنابراین، افراد خودشان باید انتخاب کنند که تا چه مدت زمانی در غم و اندوه باقی بمانند؛ اما همه می­دانیم که غمگین بودن در این شرایط و فرو رفتن در غصه و ماتم، اوضاع را بسیار بدتر از آنچه که هست، می­کند.

 

راز موفقیت به همین سادگی

👨🏻 روزی مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست؟

👴🏼 سقراط به او گفت: فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفقیت را به تو بگویم.

🌞 صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت.

👥 سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند.

👬 جوان با او به راه افتاد. به لبه‌ی رود رسیدند و به آب زدند و آن‌قدر پیش رفتند تا آب به زیر چانه‌ی آن‌ها رسید.

🤷🏻‍♂️ ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد.

😥 جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، اما سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد.

مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد.

😥 همین که به روی آب آمد، اول کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید.

😵 هوا را به اعماق ریه فرو فرستاد.

👴🏼 سقراط از او پرسید، زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟

👨🏻 گفت: هوا!

👴🏼 سقراط گفت: هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگر ندارد.

۱۹۲۰_doctors039day2018

منبع:گاج

اگر می‌خواهیم موفق شویم: داستان نسازیم!

آیا می‌دانید که اکثر ما، بیش از آنکه در دنیای واقعی زندگی کنیم، در داستان‌هایمان زندگی می‌کنیم؟ آیا می‌دانید که برخوردها و روابط اجتماعی مان بر اساس داستان‌هایی است که در ذهن می‌سازیم؟ و آیا می‌دانید که یک دلیل مهم عدم موفقیت ما، باور کردن این داستان‌ها و عمل کردن بر اساس آنهاست؟
 
بیایید یک مثال بزنیم: نسرین دانش‌آموز سال دوازدهم در رشته تجربی است. او سال‌هاست که امید قبول شدن در رشتۀ دامپزشکی را در دل دارد و امسال نیز با همین امید، سال تحصیلی خود را آغاز کرد؛ اما چندی پیش، وقتی با دبیر زیست‌شناسی خود دربارۀ امید و انتظارش صحبت کرد، دبیر زیست‌شناسی‌اش با تعجب گفت‌: «‌رشتۀ دامپزشکی؟!» نسرین با اطمینان گفت: «بله، خانم! دامپزشکی. شما در این باره نظری دارید؟» دبیر زیست‌شناسی گفت: «نه !» و بعد به سرعت سراغ ادامۀ کار کلاس رفت.
 
درست از همان لحظه دنیای نسرین دگرگون شد و آرزویی که او سال‌ها برایش جنگیده و تلاش کرده بود، در عرض چند ثانیه محو گرید و نابود شد. نسرین پیش خودش گفت: چرا دبیرمان تعجب کرد؟ یعنی به نظر او من به درد رشتۀ دامپزشکی نمی‌خورم؟! نکند با توجه به نمره‌هایم فهمیده است که در این رشته پذیرفته نمی‌شوم و فقط در یک خیال واهی غرق هستم؟ حتماً او که تجربۀ سال‌ها تدریس و کار با کنکوری‌ها را دارد، در من توان علمی و تیز هوشی لازم را برای موفقیت در این رشته نمی‌بیند. راستی نکند که می‌خواهد رتبه رقبای فرزندش کمتر شود و دارد مرا از قصد نا‌امید می‌کند؛ آخر چندی پیش گفته بود که پسرش امسال قرار است در کنکور گروه آزمایشی علوم تجربی شرکت کند. شاید هم، بر خلاف تصور من، رشتۀ دامپزشکی ارزش ادامۀ تحصیل ندارد و من بی‌خود به این رشته دل بسته‌ام؟ اصلاً بهتر نیست که امسال را بی‌خیال بشوم و سال بعد برای رشته‌های گروه آزمایشی هنر درس بخوانم؟ چندی پیش دبیر ادبیات می‌گفت که تو برای رشتۀ بازیگری جان می‌دهی!
 
این افکار و ده‌ها فکر دیگر در ذهن نسرین نقش بست تا اراده‌اش را سست و او را از هدفش دور کند؛ این در حالی است که تمام آنچه نسرین فکر کرد، تنها ساخته و پرداختۀ ذهن او بود؛ افکاری که گاه آن چنان در ذهنمان به آنها شاخ و برگ می‌دهیم و با آنها زندگی می‌کنیم که تصور می‌کنیم واقعی است و اصلاً واقعیت چیزی جز آن چه ما فکر می‌کنیم نیست!
در مثال بالا، واقعیت جز این نبود که معلم از نسرین پرسید: آیا هدفش تحصیل در رشتۀ دامپزشکی است؟ و ما بقی آنچه خواندیم در ذهن نسرین گذشت؛ حتی اینکه معلم از هدف نسرین تعجب کرد نیز شاید واقعیت نداشته باشد و صرفاً تصور نسرین بوده است.
 
ideas1
 

ادامه نوشته