Tag: امام رضا(علیه السلام)

نذر ضامن آهو…

ابری سیاه، چشم ترش را گرفته بود
زهری توان مختصرش را گرفته بود


معلوم بود از وَجَناتش که رفتنی است
یعنی که رُخصت سفرش را گرفته بود


از بس شبیه مادرش افتاد بر زمین
در انتهای کوچه سرش را گرفته بود


تا رو به روی حجره خمیده خمیده رفت
از درد بی امان، کمرش را گرفته بود

sms-shahadate-imam-reza
چشم انتظار دیدن روی جواد بود
خیلی بهانه ی پسرش را گرفته بود


بر روی خاک بود که پیچید بر خودش
آثار تشنگی، جگرش را گرفته بود


افتاد یاد جدّ غریبی که خواهرش …
… در بین قتلگه خبرش را گرفته بود


دیگر توان دیدن اهل حرم نداشت
از بس که نیزه دور و برش را گرفته بود


وقتی که شمر آمد و کارش تمام شد
خلخال دختری نظرش را گرفته بود

یا موسی بن جعفر یا باب الحوائج

مسیب، زندانبان می‌گوید:سه روز قبل از شهادت امام موسی کاظم(علیه السلام) مرا طلبید و فرمود:« امشب عازم مدینه هستم تا عهد امامت پس از خود را به فرزندم علی واگذار کنم و او را وصی و خلیفه خود نمایم.»

گفتم:« آیا توقع دارید با وجود این همه مامور و قفل و زنجیر، امکان خروج شما را فراهم کنم؟!»

فرمود:« ای مسیب، تو گمان می‌کنی قدرت و توان الهی ما کم است؟ »

گفتم:« نه، ای مولای من. »

فرمود:« پس چه؟ »

گفتم:« دعا کنید ایمانم قوی‌تر شود »

امام چنین دعا کرد:« خدایا او را ثابت‌قدم بدار. »

سپس فرمود:« من با همان اسم اعظم الهی که  آصف بن برخیا ( وزیر حضرت سلیمان علیه السلام ) تخت بلقیس را در یک چشم به هم زدن  از یمن به فلسطین آورد، خدا را می‌خوانم و به مدینه می‌روم.»

ناگهان دیدم امام دعایی خواند و ناپدید شد. اندکی بعد بازگشت و با دست خود زنجیرهای زندان را به پای مبارک بست.

سپس فرمود:« من پس از سه روز از دنیا می‌روم. »

من به گریه افتادم. فرمود:« گریه مکن و بدان که پسرم علی ابن موسی الرضا پس از من، امام توست. »

1920_x_1080

منابع:
بحار الانوار، ج 48، ص 224، ح 26 از عیون.