Tag: شهادت امام علی(ع)

این چشم ها به راه توبیدار مانده است…

این چشم ها به راه توبیدار مانده است
چشم انتظارت از دم افطار مانده است

برخیز و کوله بار محبت به دوش گیر
سرهای بی نوازش بسیار مانده است

با تو چه کرده ضربه آن تیغ زهردار
مانندفاطمه تنت ازکار مانده است

آنقدر زخم ضربه دشمن عمیق هست
زینب برای بستن آن زار مانده است

آرام ترنفس بکش آرام ترب گو
چندین نفس به لحظه دیدار مانده است

از آن زمان که شاخه یاست شکسته شد
چشمت هنوز بر در و دیوار مانده است

سی سال رفته است ولی جای آن طناب
برروی دست و گردنت انگار مانده است

می دانی ای شکسته سر آل هاشمی
تاریخ زنده درپی تکرار مانده است

از بغض دشمنان به تو یک ضربه سهم توست
باقی آن برای علمدار مانده است

۱۳۹۶۰۳۲۵۱۵۱۷۴۱۵۳۰۱۱۱۵۴۹۱۴

دوست خرابه نشین حضرت علی(ع)

وقتی امام حسن (ع) و امام حسین (ع) از تشیع جنازه پدر بزرگوارشان امام علی (ع) باز می گشتند به خرابه ای رسیدند، در این خرابه بیماری افتاده بود و ناله می کرد.

🍃 آن دو بزرگوار به خرابه رفتند و سر بیمار را که پیرمردی علیل بود به دامان گرفته و احوالش را پرسیدند.

🍃 پیرمرد گفت: در این دنیا هیچ کس به فریاد ما نمی رسد، مگر یک نفر که به اینجا می آمد و در دهان من غذا می گذاشت، اما اکنون سه روز است که او به اینجا نیامده و من گرسنه و تشنه هستم.

🍃 فرزندان امام علی (ع) فرمودند: آیا او را می شناختی؟

images

پیرمرد جواب داد: من کور هستم اما روزی از او پرسیدم: آقا اسم شما چیست؟

🍃 فرمود: من بنده خدا هستم.

فرزندان امام علی (ع) پرسیدند: آیا نشانه ای از او به خاطر داری؟

✨ پیرمرد جواب داد: هر گاه آن بزرگوار در خرابه ذکر خداوند را می گفت تمام سنگ و کلوخ و دیوار اینجا او را همراهی می کردند و خداوند را تسبیح می گفتند ✨

🍃 در این موقع صدای گریه امام حسن (ع) بلند شد و فرمودند: او پدر ما امام علی (ع) بود که ما اکنون از تشیع جنازه او می آییم. بیمار با شنیدن این خبر گریان شد و التماس کنان عرض کرد:

💔 ای آقازاده ها بر من منت بگذارید و مرا بر سر قبر او ببرید. فرزندان امام (ع) او را بر سر قبر امام (ع) بردند. پیرمرد آنقدر بر سر قبر امام (ع) گریه کرد تا جان از بدنش خارج شد.

حصن حصین…..

نه قصّه شام و  نمک و نان جوینش
نه غصه چاه و شب و آوای حزینش

بیش از همه کرده است مرا شیفته خود
شور قطراتِ عرق روی جَبینش

با جذبه "عدل علوی" معجزه می کرد  
این شد که در آمد دل ما نیز به دینش

در بستر خورشید اگر خفته عجب نیست   
کآموخته عزت ز  پسر عمّ امینش

عشقش وسط خوف و رجا مانده رجز خوان
تا عالم و آدم نکند شک به یقینش

دردا و دریغا که از این بیشه سفر کرد
شیری که نشستند شغالان به کمینش

آغوش علی خانه امنی است پس از مرگ
داخل شوم ای کاش در آن حصن حصینش

یارب برسانم به نجف، دغدغه دارم
کم بوسه زدم نوبت قبلی به زمینش!

ya ali

 

ابر رحمت در مصیبت على(ع)

على امشب چرا بهر عبادت بر نمى ‏خیزد؟

چرا شیر خدا از بهر طاعت‏ بر نمى‏ خیزد؟

 

خداجوئى كه از یاد خدا یكدم نشد غافل

چه رو داده كه از بهر عبادت بر نمى‏ خیزد

 

از آن ضربت كه بر فرق على زد زاده ملجم

یقین دارم كه از جا، تا قیامت‏ بر نمى ‏خیزد

 

به محراب دعا در خون شناور گشته شیر حق

دگر بهر دعا آن ابر رحمت ‏بر نمى‏ خیزد

 

ز كینه ابن ملجم آتشى افروخت در عالم

كه زین آتش بجز دود ندامت‏ بر نمى‏ خیزد

 

طبیب آن زخم سر را دید و گفتا با غم و حسرت

على دیگر از این بستر سلامت‏ بر نمى ‏خیزد

 

نهد سر هر كسى بر آستان مرتضى ای دوست

ازاین درگاه تا روز قیامت ‏بر نمى‏ خیزد

postcard-martyrdom-hazrat-ali